ناتالی ساروت و جهانی نو در ادبیات | بیوگرافی و عکس

اکتبر 20, 2017 at 1:00 ق.ظCategory:سرگرمی

ناتالی ساروت و جهانی نو در ادبیات

روزنامه اعتماد –  پونه بريراني: ناتالي ساروت خالق آثاري چون : چهره يك بيگانه ، مارترو، عصر بدگماني ، افلاك نما، بين زندگي و مرگ و نمايشنامه هاي : سكوت ، دروغ ، ايسما، بخاطر يك بله يا يك نه در 18 ژوييه 1900 در روسيه به دنيا آمد و دو سال بعد، پس از جدايي پدر و مادرش مقيم فرانسه شد. در سال 1925 با ريموند ساروت در دانشكده آشنا شد كه به ادعاي خودش بهترين و اولين خواننده هميشگي آثارش بوده ، كسي كه مفهوم تراوشات قلمي او را چنان كه بايست در مي يافت . ساروت از پيشگامان رمان نو بود.
 
ساروت ؛ راوي شي ء وارگي 
 
البته بعضي معتقدند چيزي به نام رمان نو به خودي خود وجود نداشته ، بلكه اين نام نتيجه هياهويي بوده كه عده يي روزنامه نگار و منتقد ايجاد كرده بودند. ظاهرا ماجرا از اين قرار است كه در سال 1957منتقدي به نام «اميل هانريو» نقدي بي رحمانه بررمان «كركره » اثر «رب گري يه » نويسنده و فيلمساز فرانسوي ، نوشت و در حالي كه بسيار از سبك نگارش گري يه برآشفته بود گفت : «بفرماييد اين هم رمان نو»! و انگار اصطلاح رمان نو از همان زمان سر زبان ها افتاد.
 
اينكه تاريخ تولد اين اصطلاح از چه زماني است چندان اهميتي ندارد، چيزي كه قابل توجه است اين است كه خيلي قبل از اين يعني در حدود سال 1939 ناتالي ساروت اولين  کتاب خود را نوشت كه با قواعد ادبيات كلاسيك جور در نمي آمد و اگر از خير نظريه پردازي و تئوري دادن بگذريم ، مي شود خيلي ساده و سر راست گفت اين كتاب و كتاب هاي بعد از آن نتيجه تفكرات ، مطالعه و شيوه نگارش نويسنده اش بوده . در همان زمان نويسندگان ديگري مانند كلود سيمون ، ميشل بوتور، روبر پنژه ، كلود اوليه و… از ديگر كساني بودند كه بر اثر تحولات اجتماعي و سياسي دست از شيوه بيان واقع گرايانه برداشتند و نگارش كلاسيك را پشت سر گذاشتند. شايد بشود گفت اين تغيير در فضاي ادبي اعتراضي بود به تسلط روزافزون عقل گرايي كه منجر به نوعي طرز تفكر قالبي و متعصب شده بود. اگرچه با مقايسه كار نويسندگان اين دوره مي شود به تفاوت اساسي آثار اين گروه پي برد اما مي شود گفت همه آنها در حداقل يك نكته مشترك بودند و آن هم ايجاد تغيير و تحول در فضا سازي ، زمان بندي ، شخصيت پردازي و حتي در مواقعي رد اصل طرح و توطئه به شكل سنتي اش بوده .
 
ساروت ؛ راوي شي ء وارگي 
 
بطور مثال ناتالي ساروت در «افلاك نما» بيش از آنكه درگير روايت و خط داستان باشد، مشغول توضيح رفتار دروني و عكس العمل هاي شخصيت هايش است . او تنها نمايي كلي از بيرون ، از ظاهر اشيا، آدم ها ومكان ها نشان مي دهد، نمايي درشت و زودگذر، اما با دقت يك بيولوژيست به تحليل و تفسير روان قهرمان هاي داستانش مي پردازد. اگرچه مي شود آثاراين نويسنده را در گروه داستان هاي روان شناختي قرار داد، اما او ظاهرا به چنين چيزي معتقد نيست . به نظر ساروت ، روانشناسي علمي است كه انسان را در قالبي ازپيش تعيين شده قرار مي دهد و هويت انساني را مارك دار مي كند. در روانشناسي ، البته به زعم ساروت ما با تيپ مواجه هستيم در حالي كه نويسنده «افلاك نما» آدم ها را در يك دار و دسته خاص و خصوصيت اخلاقي ثابت فرض نمي كند.
 
ذهنيت نسبي نگر ساروت انسان را موجودي پيچيده ، چند بعدي و غيرقابل پيش بيني مي داند. اگر از ديدگاه ساروت نسبت به روانشناسي بنگريم ، مي شود گفت آثار اين نويسنده كه به عقيده ژان پل سارتربه دليل كم رنگ بودن جنبه ادبي و داستاني و پرداخت بيش از حد به عناصر ديگر (مثل شخصيت و درون آدم ها) ضد رمان توصيف شده بود، با ديدگاه نسبي نگر پست مدرن تطابق دارد.
 
به هرحال معاني قراردادي و دگمي مثل آدم خوب ، آدم بد براي انسان امروز معنا ندارد و خواننده ادبيات نو بيشتر مشتاق طيفي از رنگ هاست تا حكومت دو رنگ سياه و سفيد. خواننده امروز آنچنان كه ناتالي ساروت در «عصر بدگماني » مي گويد: «نسبت به داستان ، بدبين و بدگمان شده است و ديگر بسادگي زير بار سرگذشتي خيالي و فرضي نمي رود و بنابراين رمان نويس ناچار است راه هاي تازه يي بيابد تا اعتماد خواننده را به قصه خود جلب كند.» ظهور و سيطره ماشينيزم و در پي آن جنگ و كشتاري كه به مدد صنعت آسان تر و سريعتر صورت مي گرفت و رشد سرمايه داري و نابرابري اجتماعي ، همه از عواملي هستند كه انسان امروز را ترسان و نامطمئن كرده و تفكر عدم قطعيت ريشه در همين احوال بشر دارد.
 
براي چنين موجودي ديگر داستان هايي با روايت خطي ساده و قابل پيش بيني و پايان هاي خوشايند و شخصيت هاي قالبي ، بي ارزش است . انسان امروز توقعي ديگر از ادبيات دارد. انتظار شكلي دگرگون شده ، شخصيت هايي كه نمايانگر پوچي و تنهايي بشر باشند و نويسندگاني كه ناي اعتراض به اين نيروي مخرب را داشته باشند. نتيجه چنين تلاشي را مي شود در آثار ناتالي ساروت ديد. او انسان را با نگاهي وراي آنچه در ظاهر نشان مي دهد زير نظر دارد. حتا توجهش به اشيا هم از همين جنس است . در «افلاك نما» آدم ها آن قدر درگير اجسام هستند كه خود، مسيري را به سمت شي ءوارگي طي مي كنند.
 
ساروت ؛ راوي شي ء وارگي 
 
انگار چيزي غير از موجوديت و انسانيت شان هست كه آنها را تعريف مي كند و اين عقيده به روشني در تلاش خانواده «گيميه » براي عوض كردن آپارتمان و خريد اسباب و اثاثيه جديد، مشهود است . انسان چيزي است در رديف اشيا و آن قدر گره خورده با آن كه انگار بدون آن هويتي ندارد. در «افلاك نما» ما نه شاهد قهرماني مشخا هستيم و نه حتي خط روشني از روايت داستان ، بلكه تنها با تاثرات ذهني آدم ها سر وكار داريم . آدم هايي گاه خوب ، گاه بد، به همين سادگي ! آدم هايي كه نمي شود درباره آنها قطعيتي صادر كرد چرا كه هرچه پيشتر مي رويم اين نكته بر ما روشن مي شود كه دنيا پر است از توهمات بشر و قاعده يي كلي ، ثابت و واقعي وجود ندارد. ناتالي ساروت ، «افلاك نما» را در كمال بي طرفي نوشته . در اين اثر ما نه با شيوه يا نوع نگاه زنانه يا فمنيستي مواجهيم ، نه داوري و نه تفسير.
 
تنها گزارشي است از حالات متغير انساني و وقايعي كه در ذهن اتفاق مي افتد. ذهني انساني و نه يك جور خودآگاهي زنانه و غيبت ذهن مردانه . شايد بشود گفت زاويه ديد ساروت خنثي است و اين نگاه ويژه نتيجه همان نفي شخصيت پردازي كلاسيك در آثارش است . ساروت چيزي را در آدم هايش جست وجو مي كند وراي جنسيت ، چيزي كه درونشان اتفاق مي افتد و شايد به همين دليل ديالوگ در آثار ساروت بيش از آنكه نتيجه يك تعامل اجتماعي باشد، چكيده گفت وگوي دروني و ذهني آدم هاست . احتمالا ساروت هم به اين گفته ويرجينيا ولف معتقد است كه مي گويد: «براي هر كسي كه مي نويسد، فكر كردن درباره جنسيت خود مخرب است . (صفحه 148 اتاقي از آن خود)
 

 منابع :
 

چند مقاله از آلن رب گري يه (قصه نو، انسان طراز نو) ترجمه دكتر محمد تقي غياثي مصاحبه ايريس راديش منتقد و نويسنده آلماني با كلود سيمون به مناسبت انتشار ترجمه آخرين رمان نويسنده ، ترجمه بهزاد كشيمري ، سايت برج . مصاحبه با ناتالي ساروت در سال 1990 (روزنامه شرق )
    منبع : «كتاب در خانه »

ناتالی ساروت و جهانی نو در ادبیات


شخصیت های معروف جدید را با ardna.ir دنبال کنید

«ولادمیر پوتین»؛ از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان | بیوگرافی و عکس

اکتبر 19, 2017 at 8:16 ق.ظCategory:سرگرمی

«ولادمیر پوتین»؛ از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان

وب سایت روزیاتو: چه چیز در زندگی ولادیمیر پوتین وجود دارد که تابحال گفته نشده است؟ برای مخالفان وی یک دیکتاتور نیمه لخت، ترسناک، سوار بر اسب است که در انتخابات دستکاری کرده، با دموکراسی مخالف بوده و رسانه ها و آزادی بیان را به شدت سرکوب می کند.
 
اما در طرف دیگر برای حامیان جان سختش او یک ورزشکار مصمم، عاشق جودو، بغل کننده خرس قطبی، دارای رفتاری مردانه و ناجی نیم لخت اسلاو آنهاست که به نادرستی هدف هجمه ی تبلیغات دشمنان قرار گرفته است. برای کسانی که نه مخالف و نه طرفدار او بوده و هیچ حسی اعم از علاقه یا تنفر به او ندارند، پوتین تنها یک پسر جدی است که به نیمه لخت بودن علاقه دارد.

هر کدام از این گروه ها را که دوست دارید انتخاب کنید و نگران نباشید زیرا قصد ما در این جا حمایت یا حمله کردن به شخص پوتین نیست، بلکه می خواهیم شما را با مردی واقعی که در پشت این همه چهره قایم شده آشنا کنیم. چه او را یک ابرقهرمان و چه یک انسان دون مایه بدانید ، نکته ی مهم این است که او گذشته ی بسیار جالب و جذابی دارد. برای آشنایی با قدرتمندترین -شاید- مرد جهان با ادامه ی متن همراه باشید.
 
موش گیرِ کوچک
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
پوتین در کتاب «شخصیت اول» (First Person) می گوید که پدرش یک کارگر کارخانه ی از لحاظ فیزیکی ناتوان بود که پاهایش را در یک عملیات انتحاری در جنگ جهانی دوم از دست داده بود. مادرش که یکی از فرزندانش را به خاطر بیماری دیفتری از دست داده و نزدیک بود به خاطر قحطی دوران جنگ جان بدهد، برای دستمزدی ناجیز، خیابان ها را جارو می زد، تجهیزات آزمایشگاهی را تمیز می کرد و دست به هر کاری می زد.
 
خانه ی دوران کودکی پوتین احساس یک قوطی کنسرو له شده ماهی ساردین را داشت. وی همراه والدینش در یک اتاق کوچک که در آپارتمانی اشتراکی قرار داشت زندگی می کرد. آنها حمام و حتی شیر آب نداشتند و دستشویی شان نیز پایین تر از یک راه پله خراب شده خطرناک قرار داشت که پر از سوراخ بود. یکی از معلم های پوتین آشپزخانه این خانواده را چنین توصیف کرده است:” یک راهرو مربعی تاریک بدون پنجره”.

کمی جلوتر برویم می بینیم که پوتین و دوستانش روزشان را با به دام انداختن موش هایی که در آپارتمان جولان داده و همه جا را سوراخ کرده بودند می گذراندند. در طی یکی از همین شکارها بود که رییس جمهور آینده روسیه یکی از درس های باارزشش در مورد خطرهای بردن رقیب به گوشه ی رینگ آشنا شد.
 
وی در این باره می گوید:” یک روز موش بسیار بزرگی را دیدم و او را تا پایین راهرو دنبال کردم تا این که او را به گوشه ای بردم. هیچ راهی برای فرار نداشت. ناگهان چرخی زد و خودش را به سمت من پرت کرد. من حیرت زده و ترسیده بودم. اکنون دیگر موش مرا تعقیب می کرد”. پوتین فرار  کرد و جان سالم بدر برد اما این خاطره هیچ وقت او را رها نکرد.
 
پوتینِ دانش آموز
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
زندگی برای پوتین در خانه بسیار سخت بود و او این عقده ها را با صرف کردن زمان کلاس به شورش و دردسر سازی جبران می کرد. بیوگرافی رسمی او در کاخ کرملین نشان می دهد که پوتین همواره دیر در کلاس درس حاضر می شده و به ندرت درس می خوانده است.
 
وی لباس مناسب نمی پوشید و آشوب را مانند مدال افتخار خود می دانست. پوتین جوان درس و کلاس را نادیده می گرفت، پاک کن را به سمت همشاگردی هایش پرتاب می کرد و چندین بار نیز با معلم ورزش درگیر شد.
 
نمرات پوتین یاغی در بهترین حالت ممکن متوسط بودند اما در درس های تاریخ و زبان آلمانی موفق بود و این دو بعدها نقش مهمی در زندگی اش ایفا کردند. در واقع زبان آلمانی جایگاه ویژه ای در قلب پوتین داشت. وی فلش کارت های آموزش زبان آلمانی را در کتاب شیمی اش نگهداری می کرد.
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
هر معلم خوبی می داند که بین عملکرد و پتانسیل یک دانش آموز تفاوت بسیاری وجود دارد و این موضوع در مورد پوتین کاملاً صدق می کرد. پشت گستاخی ظاهری و خشونت پاک کن محور او، مغز یک دانش آموز باهوش و ممتاز وجود داشت. در کلاس ششم یکی از معلم هایش به او کمک کرد که استعداد درونی اش را شکوفا کند و بدین ترتیب نمراتش بهبود چشمگیری داشتند. دوران دبیرستان او با دوران تحصیل ابتدایی اش تفاوتی ۱۸۰ درجه داشت.
 
بعد از این که پوتین با استعداد در یک دانشگاه خوب پذیرفته شد وی توانست خود را به عنوان یک دانشجوی ممتاز و نمونه و نه یک جوان ولنگار و سرد نشان دهد. از همان جا وی به دانشکده حقوق راه یافته و بلافاصله وارد کا گ ب (سرویس امنیتی اطلاعاتی شوروی سابق) شد.
مامور مشتاق کا گ ب
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
بسیاری از جوانان رویاهای شغلی خاصی را در سر می پرورانند که در نهایت واقعیت دردناک مانند ساطوری تیز آن ها را تکه تکه می کند اما پوتین از آن دسته جوان هایی بود که موفق شد آرزوی شغلی خود را به حقیقت تبدیل کند.
 
او از همان دوران دبیرستان می دانست که می خواهد به کا گ ب بپیوندد. وی بعدها اعتراف کرد که میل او به استخدام در سرویس کا گ ب از «داستان های عاشقانه در مورد جاسوسان» نشآت گرفته است و نه درکی دست و کامل از خود سازمان کا گ ب. آرزوی خام دوران کودکی او را به سمت مرکز فرماندهی کا گ ب در لنینگراد کشاند تا دوران خدمت اجباری خود را در آن جا سپری کند. اما مقامات کا گ ب به او گفتند که به دانشکده حقوق برود و او نیز همین کار را کرد. پوتین در سال ۱۹۷۵تحصیلاتش را در رشته حقوق به پایان رساند.
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
به دلیل نمرات عالی و موفقیت او در دانشکده، مقامات سرویس امنیتی شوروی به وی پُستی را در این سازمان پیشنهاد کردند و پوتین نیز با خوشحالی تمام پذیرفت. وی خیلی زود به مرکز آموزش جاسوسی رفت که در آن جا خیلی زود مهارتش را در سخن گفتن به زبان آلمانی به بالاترین حد ممکن رسانده و در رشته جودو کمربند مشکی دریافت کرد. در سال ۱۹۸۵، پوتین به آلمان شرقی سفر کرد تا کار اطلاعاتی انجام دهد.
 
جزییات فعالیت های او در این کشور کاملاً مبهم و پنهان باقی مانده اما به گفته ی برخی منابع احتمالاً به جمع آوری اطلاعات در مورد فناوری های نظامی روز پرداخته و یا بر اساس برنامه ای به نام «عملیات لوچ» (Luch) به معنای «پرتو» به عضوگیری در میان مقامات سیاسی بلندمرتبه آلمان شرقی می پرداخت.

پوتین در سال ۲۰۱۷ فاش کرد که در مدت حضور در آلمان شرقی وی با «گروه های اطلاعاتی غیرقانونی» همکاری می کرده است. به عبارت دیگر فعالیت های او شامل جاسوسی مخفیانه بدون پوشش حفاظتی دیپلماتیک بوده است. این موضوع می تواند در ساده ترین حالت به این معنا باشد که پوتین جیمز باندِ شوروی یا جودی دنچِ روسیه بوده است

وقتی که اوضاع در آلمان شرقی به هم ریخت

زندگی در آلمان شرقی تفاوت بسیاری با رویکرد رایج سخت گیرانه و طاقت فرسا در شوروی داشت. آلمان شرقی دارای خیابان هایی تمیز تر بوده و آزادی سیاسی در آن بیشتر بود، حتی محدودیت های مصرف مشروبات الکلی در این کشور بسیار به ندرت اعمال می شد، در صورتی که هیچ کدام از این موارد در خاک شوروی امکان پذیر نبود، دستکم به مانند آلمان شرقی.

 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
 

به گفته ی یک زندگینامه نویس آلمانی به نام بوریس ریشوستر، “پوتین از حضور در این بهشت کوچک لذت می برد”. او اکنون می توانست چیزهای بسیار بهتری از موش ها در راه پله را تعقیب کند و از همه مهم تر این که لباس های شیک می پوشید و برای خود ماشین داشت. زندگی جاسوسی زیاد پر زرق و برق نبود اما وی می توانست به صورت مخفیانه خیلی کارها بکند. با این وجود دیر یا زود زمانی فرا می رسد که دنیای دوست داشتنی فانتزی شما پایان می یابد.

بیداری دردناک پوتین در نوامبر سال ۱۹۸۹ با فرو ریختن دیوار برلین به وقوع پیوست. از خیلی وقت پیش شهروندان آلمان شرقی مانند خونی که از یک قلب دچار خونریزی شده جریان پیدا می کند به سمت آلمان غربی فرار می کردند. اما وقتی که این شهروندان آزادی خود را تضمین شده دیدند شروع به تغییر توجه خشونت آمیز خود به سمت مقاماتی کردند که به دستور دولت شوروی سال ها آزادی را از آنان سلب کرده بودند.

 
پوتین که از خشونت شهروندان علیه روسی ها به هراس افتاده بود از مقامات روسی حاضر در شهر درخواست پیشتیبانی کرد. اما به جای فرستادن تانک هایی که وی درخواست کرده بود وی پاسخی دردناک شنید:” ما بدون دستور از مسکو نمی توانیم کاری انجام دهیم و مسکو در حال حاضر سکوت کرده است”.
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
این پاسخ برای پوتین کر کننده بود. کمونیسم به گوشه ای رانده شده بود و به جای این که با تمام قوا از خود دفاع کند بدون حتی یک جیغ کوچک خود را تسلیم کرده بود. این اتفاق باعث شد که پوتین از خواب بیدار شود.وی دریافت که آینده شغلی او در کا گ ب یا هر جای دیگری، دیگر از طریق وفاداری کورکورانه نسبت به یک ایدئولوژی یا رهبران سیاسی خاصی قابل هدایت نخواهد بود. وفاداری او باید به سمت خودِ کشور (شوروی) متمایل می شد.
بیانیه بعد از دوره فروپاشی کمونیسم
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
بعد از این که پوتین از سیر در ابرهای کمونیسم ناگهان به زمین سختِ واقعیت بازگشت، تصمیم گرفت سیستمی را طراحی کند که شوق ناسیونالیستی داشته و از سازمان های حاکم طرفداری تملق آمیز داشته باشد.
 
در دوران اول نخست وزیری، او دیدگاه خود را در سندی در سال ۱۹۹۹ با عنوان «روسیه در آستانه هزاره» به وضوح بیان کرد. این بیانیه که معمولاً با نام «بیانیه هزاره» از آن یاد می شود در واقع تعبیر پوتین از گذشته و آینده ی روسیه را نشان می داد. وی در این بیانیه تاریخ سیاسی پر از انقلاب روسیه را به جدایی و تفرقه در جمعیت این کشور نسبت می داد.
 
مردم جملگی خواهان مفاهیم بیگانه ای مانند آزادی بیان و رعایت حریم شخصی شده بودند. مردم روسیه برای این که بتوانند در میان ملت های بزرگ باقی بمانند باید زیر پرچم یک حکومت مرکزی قدرتمند گرد هم می آمدند. پوتین این موضوع را نه یک انتخاب بلکه سرنوشت و تقدیر مردم روسیه می دانست.
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
در کمال ناباوری دو روز بعد از رونمایی از این بیانیه، پوتین به عنوان رییس جمهور جدید کشور انتخاب شد. بسیاری از کارشناسان سیاسی بر این باورند که در بیانیه نظامی سال ۱۹۹۷ با نام «پایه های ژنوپلتیک»، پوتین مستقیماً و رسماً برنامه های خود برای برتری و حاکمیت در سطح بین المللی را اعلام کرد. این بیانیه که زاییده ی تفکرات الکساندر دوگین، سیاستمدار سرشناس و ژنرال نیکولای کلوکوتوف بود توصیه می کرد که بیشترین تمرکز بر روی حیله گری سیاسی و عملیات مخفیانه برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران باشد.
 
همچنین در این سند بر نفوذ به سازمان های غربی، گرفتن قسمت هایی از خاک اوکراین، تلاش برای خارج کردن کشورهای اروپایی از اتحادیه اروپا و یا حتی کمک به آلمان و فرانسه برای تبدیل شدن به کشورهای قدرتمند اروپا تاکید شده بود. رخدادهای بین المللی در دو دهه اخیر نشان می دهد که تمامی این اهداف با دخالت مستقیم یا غیرمستقیم روسیه تحقق یافته اند.
رییس جمهور هزاره
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
از فرو ریختن دیوار برلین و تبدیل شدن پوتین به رییس جمهور روسیه تنها ده سال به طول انجامید. در این برهه ی زمانی اطلاعات زیادی در مورد پوتین و فعالیت های او در دست نیست و او تقریباً فردی عادی و عمدتاً ناشناس به شمار می آمد. وقتی که مشهور شد بسیاری از کارشناسان سیاسی به او اعتماد کردند، هر چند خیلی کم. حتی زمانی که بوریس یلتسین در سال ۱۹۹۹ او را به مقام نخست وزیری ارتقا داد نیز تمامی تحلیل گران سیاسی بر سر این نکته توافق داشتند که این سیاستمدار تازه به دوران رسیده در ابتدای شروع نخست وزیری اش گزینه های زیادی برای انجام نخواهد داشت.
 
ارتقای پوتین از ماموری ساده در کا گ ب به درجات بالای سیاسی بسیار سریع و مخفیانه رخ داد. بعد از مدت کوتاهی فعالیت به عنوان معاون شهردار لنینگراد وی به عنوان نخست وزیر دولت یلتسین در سال های ۱۹۹۸ و ۱۹۹۹ انتخاب شد.

وی ابتدا کارش را به عنوان یک رابط بین کرملین و ادارات پایین تر دولت آغاز کرد و برای مدتی به عنوان رییس بخش امنیت انتخاب شد و خیلی سریع به مقام نخست وزیری رسید. تنها ۵ ماه بعد یلتسین از قدرت کناره گیری کرده و پوتین را رییس جمهور جدید کشور نامید. در کمتر از دو سال، پوتین از یک علامت سوال سایسی به علامت تعجب بزرگ قرمز تبدیل شده بود.

 
البته وی با نشان دادن خود به عنوان یک رییس جمهور جوان اما سرسخت و به خصوص اعلان جنگی همه جانبه و سختگیرانه به شورشیان چچنی مردم کشور را نیز با خود همراه ساخته بود. وقتی که زمان انتخاب ریاست جمهوری به شکلی رسمی و با آرای مردم رسید پوتین توانست با قاطعیت آرا به عنوان رییس جمهور جدید انتخاب شود.
استاد جودو و سیاست های جودویی
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
ویدیوهای منتشر شده از پوتین با لباس فرم جودو و مبارزه ی او با حریفان که آن ها را مانند عروسک هایی به اطراف پرت می کند نشان می دهد که حزب پوتین از جودو جدایی ندارد و باید ان را حزب جودو نامید. ورزش جودو چنان برای هویت پوتین حیاتی است که وی از لحاظ سیاسی خود را با میلیاردرهایی که عاشق جودو هستند نزدیک می بیند. بنابراین جای تعجب نیست که به حلقه ی نزدیک اطرافیان او عنوان «جودوکراسی» داده اند.
 
وی جودو را به عنوان فلسفه ای می بیند که به او خود-کنترلی، توانایی  درک زمان حال، دیدن تقاط قوت و ضعف حریفان و تلاش برای بهترین نتایج را یاد می دهد. تصمیم گیری های سیاسی و رویکرد وی نسبت به درگیری های ژئوپلتیکی نیز از همین دیدگاه ها باز می گردد. به گفته ی معاون وزیر اقتصاد روسیه، سرگئی الکساشنکو، ضمیمه کردن کریمه به خاک این کشور در سال ۲۰۱۴ شرایط ذهنی جودو-محور پوتین در آن برهه زمانی را نشان می داد.
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
پوتین به جای این که برای بدست آوردن کریمه به نبردی خونین دست بزند ترجیح داد با دادن قول هایی به افسران ارتش اوکراین که اصلیتی روسی داشتند آن ها را به سمت خود خوانده و نیاز به مبارزه نظامی را به مقدار بسیاری زیادی کاهش دهد. به عبرات دیگر و در تایید صخبت های الکساشنکو، پوتین به عنوان شوالیه جودو، اولین خط دفاعی حریفانش را به نقطه ضعف آن ها تبدیل کرد. نیکولای پتروف، تحلیل گر سیاسی سرشناس روس نیز بر این باور است که پوتین از تحریم های اقتصادی بر تاجران این کشور برای “در قبضه داشتن کامل قدرت، برای ساختن یک حصار که او می خواهد” استفاده می کند. به نظر می رسد در دورانی که همه ی سیاستمداران سیاست هایشان را بر مبنای بازی شطرنج انجام می دهند،پوتین کاملاً سیاست متفاوتی را در پیش گرفته و بازی کاملاً متفاوتی را انتخاب کرده است: بله! جودو!
دانش به عنوان قدرت
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
از بسیاری از جهات، پوتین یک هیبرید تاریخی است، یک باقیمانده از دوران اتحاد جماهیر شوروی که خود را با دوران مدرن هماهنگ ساخته است. این موضوع زمانی روشن می شود که روش او را برای استفاده از اطلاعات هم به عنوان سپر و هم اسلحه مورد بررسی قرار دهیم. به عبارت دیگر دسترسی بدون محدودیت به اطلاعات با دیدگاهه های گذشته او به عنوان یک مامور سابق کا گ ب ناسازگار است.
 
برای سال ها اطلاعات چیزی بود که او از دیگران می دزدید یا از آن ها مخفی می کرد اما امروزه همان اطلاعات را به شیوه ای بسیار مشخص و برهنه با تمام دنیا به اشتراک می گذارد درست مانند کسی که به بی حفاظ بودن مغز و برهنگی آین اعتقاد داشته باشد.

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی با افزایش دسترسی به اینترنت و استقلال اطلاعاتی عامه مردم همزمان بود. در ذهن پوتین، این موضوع بدان معنا بود که مردم کشورش از مسیر درست خود خارج شده و باید این انحراف را تصحیح کرد. بدین ترتیب وی تصمیم گرفت روسیه را به دوره ی پیش-دانشی بازگرداند، بهشت مصنوعی که در آن درخت دانش، سیب های پلاستیکی از پیش تعیین شده ای گرفته است.

 
وی در ابتدا تمرکز خود را بر روی کنترل تلویزیون و روزنامه ها معطوف کرد و از پتانسیل دگرگون کننده اینترنت غفلت کرد. سپس ماجراهای سال ۲۰۱۱ به وقوع پیوست. در این سال، شهروندان برخی کشورهای عربی همزمان با انتشار اسناد بی آبرو کننده توسط سایت ویکی لیکس به خیابان ها ریخته و حاکمانشان را به چالش کشیدند. رسانه های اجتماعی مانند فیسبوک و توئیتر سوخت لازم برای این شورش ها را تامین می کردند. دولت تونس خیلی سریع سرنگون شد.
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
در روسیه شایعاتی مبنی بر کلاهبرداری انتخاباتی و دستکاری آرا مردم آن ها را در حیرت فرو برد و بسیاری لب به انتقاد از پوتین و دولتش گشودند. اما این بار، برخلاف سال ۱۹۸۹، مسکو خیال سکوت نداشت.
 
زمان رها کردن پتک و یا حتی استفاده از داس کمونیسم ، در صورت نیاز، فرا رسیده بود. در سال ۲۰۱۲، مقامات کرملین بستن وبسایت های «نامطلوب» را آغاز کردند و وبلاگ نویس ها و روزنامه نگارانی که سیاست های دولت را به باد انتقاد می گرفتند را با ارسال پیام هایی تهدید آمیز وادار به سکوت کردند.
رییس جمهور نفوذ ناپذیر

اگر چه پوتین در ۲۰ سال اخیر بهتر از دوران شوروی این کشور را اداره کرده است اما همچنان برای بسیاری از رهبران و سیاستمداران جهان ناخوانا و غیرقابل درک باقی مانده است، درست شبیه رهبران دوره ی اتحاد جماهیر شوروی.

 
شرایط طوری است که انگار یک جاسوس سابق شوروی دارای مدرک حقوق و تنفر شدید از شفافیت سیاسی، داشته این نمایش را در تمام این ۲۰ سال اجرا می کرده است و البته چه نمایش خارق العاده ای. در واقع پوتین رسانه های این کشور را به شدت مهار کرده است و البته از مهاری بسیار سختگیرانه تر برای خود استفاده می کند.
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
در مصاحبه هایش به سوالات بحث برانگیز و چالشی با جواب هایی طفره آمیز و با استفاده از کلماتی که با دقت و حساسیت انتخاب می شوند جواب می دهد و استراتژی را در پیش می گیرد که مانند موش دوران کودکی اش به گوشه ی اتاق رانده نشود.
 
با توجه به محدودیت هایی که در کنفرانس های خبری و دیدارهای او با عامه مردم وجود دارد، بیشتر فعالیت های او از چشم رسانه ها دور می ماند. بدین ترتیب هر گونه گفتمان انتقادی از هر شخصیت شناخته شده ای، اعم از سیاستمدار، روزنامه نگار، استاد دانشگاه و غیره، سانسور می شود. همچنین وی از یک مانع مستحکم تکنولوژیکی استفاده می کند به عبارت دیگر تنفر او از استفاده از تکنولوژی مدرن باعث شده که رهگیری او و فعالیت ها، ارتباطات و سخنان پشت پرده اش به امری غیرممکن تبدیل شود.

پوتین یک کامپیوتر شخصی دارد اما از اینترنت استفاده نمی کند. اسناد درخواستی او به صورت مستقیم از جانب مامورین اطلاعاتی- امنیتی از طریق پاکت ها و اسناد کاغذی به وی تحویل داده می شود. او از هیچ رسانه یا ابزار دیجیتالی برای مراودات خود استفاده نمی کند.

زندگی خصوصی پوتین
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
مردی مانند پوتین که به شدت از او و حریمش محافظت می شود برای ژورنالیست ها یک گیاه سمی به شمار می آید که با نزدیک شدن به آن یا کوچکترین لمسی جان خود را به خطر خواهند انداخت.
 
رسانه ها بارها سعی کرده اند این کلاف سردرگم را باز کنند اما هربار متوجه شده اند که این کلاف نخ با چسبی بسیار قوی به هم چسبیده و نمی توان آن را باز کرد. اما این موضوع باعث نشده که رسانه ها دست از کنجکاوی در مورد او بردارند و رشته های کوچکی از این کلاف سردرگم را باز کرده اند که البته به ضرر آن ها تمام شده است.
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
برای مثال همه می دانند که پوتین ۳۰ سال با یک مهماندار سابق هواپیما به نام لیودمیلا پوتینا زندگی کرده است. با این وجود، علی رغم رابطه ی زن و شوهری طولانی مدت این دو که در سال ۲۰۱۳ به پایان رسید هنوز هیچ عکس رسمی تایید شده ای از خانواده ی او منتشر نشده و پوتینا که اسم خانوادگی خود را بعد از جدایی از پوتین به اوشرتنایا تغییر داده هیچگاه برای رسانه ها قابل دسترسی نبوده است. علاوه بر این پوتین دو دختر ۳۰ ساله به نام یکاترینا و ۳۱ ساله به نام ماریا دارد که تاکنون هیچ اطلاعاتی در مورد آن ها مخابره نشده و کسی (عموم!) آن ها را ندیده است. زندگی این دختران کم و بیش مخفی نگه داشته می شود.
 
برای مدت زیادی ظاهر این دختران نیز برای رسانه ها مشخص نبود چه برسد به این که در مورد شیوه زندگی و دیگر فعالیت های آنان اطلاعاتی در دست باشد. اما در سال های اخیر با برداشته شدن پرده ی محرمانگی مشخص شده که یکاترینا در دانشگاه دولتی مسکو مشعغول تدریس است و در حوزه ریاضی و مکانیک فعالیت آکادمیک دارد. همچنین بسیاری بر این باورند که یکاترینا و شوهرش میلیاردها دلار در صنعت پتروشیمی سرمایه گذاری کرده اند. تنها چیزی که رسانه ها در مورد خواهر دیگر یعنی ماریا می دانند این است که او ازدواج کرده است، همین!
 
 
یک بار یکی از رسانه های روسی ادعا کرده بود که پوتین در خارج از زندگی زناشویی با یک ژیمناست المپیکی به نام آلینا کابایوا رابطه داشته و از او یک فرزند دارد که البته این ادعا توسط مقامات کرملین به سرعت تکذیب شد و بدین ترتیب رسانه های دیگر نیز به این موضوع نپرداختند. دلیلش قابل درک است!
بعد از قدرت «زیاد» نوبت قدرت «بیشتر» می رسد
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
زندگی ولادیمیر پوتین با اتفاقات بسیار تاریخی و بزرگی همراه بوده است. او تنها ۵ ماه قبل از مرگ استالین به دنیا آمده و با چشم خود از فاصله ی نزدیک فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را شاهد بوده است. از همه جالب تر این که اولین دوره ریاست جمهوری خود را از آخرین رهبر شوروی به ارث برده است. در واقع وی با بدست گرفتن یکی از قلمروهای شوروی سابق آن را به شکل یک کشور جدید درآورده است.
 
وی دو رییس جمهور ایالات متحده را از میدان به در کرده و به باور بسیاری با دست کاری و تقلب غیرمستقیم در روی کار آمدن سومین رییس جمهور ایالات متحده در دوران زمامداری خود نقش مهمی داشته است. از همه خنده دار تر این که وی دستکم اکثر این کارها را با نیم تنه ی لخت و در حالی که سوار بر اسب تمرین جودو می کرده انجام داده است!
 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
با توجه به این که به نظر می رسد دوران ریاست ابدی و نیمه لختانه (کلمه ی دیگری یافت نشد متاسفانه!) او پایانی ندارد بسیاری از خود می پرسند که چه زمانی پوتین پیراهنش را تن کرده و از سیاست کناره گیری می کند!؟

در سال ۲۰۱۴، در یک کنفرانس خبری، خبرنگاران از او پرسیدند که آیا قصد دارد قانون اساسی کشور را تغییر داده و دوران زمامداری خود را ابدی کند یا خیر. پوتین، در پاسخ،این سناریو را «بد و مضر برای کشور» توصیف کرده و افزوده است که «علاوه بر این، من به چنین چیزی نیاز ندارم»!چه زیرکانه!

 
 از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان؛ نگاهی متفاوت به زندگی ولادیمیر پوتین
البته شاید پوتین نیازی به بازنویسی قانون اساسی کشور نداشته باشد زیرا همین حالا نیز وی هر چه بخواهد از طریق همین قانون اساسی حاضر بدست خواهد آورد. قانون اساسی روسیه، روسای جمهور این کشور را از تکیه زدن بر صندلی ریاست بیش از دو بار متوالی برحذر داشته است و پوتین نیز تنها با یک استراحت چهار ساله و بار دیگر بازگشت در کسوت نخست وزیری این قانون را رعایت کرده است و پس از پایان دور دوم نخست وزیری اش، بار دیگر در قامت رییس جمهور کشور و برای سومین بار خود را به جهانیان معرفی کرده است.
 
در تئوری وی می تواند این تاکتیک را برای بی نهایت بار مورد استفاده قرار دهد. در حال حاضر کسی نمی داند که او چه در سر دارد زیرا به گفته ی خودش، هنوز برای این که ریاست جمهور بودن را کنار بگذارد یا نه تصمیمی نگرفته است. در واقع کسانی که دارای قدرت واقعی و ذاتی هستند نیازی به چنگ زدن به آن ندارند زیرا این قدرت را در دست دارند و جای دوری نمی رود!

«ولادمیر پوتین»؛ از زندگی با موش ها تا قدرتمندترین مرد جهان


شخصیت های معروف جدید را با ardna.ir دنبال کنید

13 روایت از خانواده‌ی «بارزانی» و رویای استقلال کردستان‌ | بیوگرافی و عکس

اکتبر 18, 2017 at 3:35 ب.ظCategory:سرگرمی

13 روایت از خانواده‌ی «بارزانی» و رویای استقلال کردستان‌

مشرق نیوز: داغ ترین خبر این روزها در خاورمیانه ماجرای استقلال طلبی در کردستان عراق است. این روایتی تاریخی است از غائله مهاباد در 72 سال پیش که در آن بخشی از کردهای جدایی طلب به رهبری قاضی محمد و البته با فرماندهی مصطفی بارزانی، پدر مسعود، تلاش کردند رویای استقلال کردستان را محقق کنند، غافل از این که ابزار دست قدرت های بزرگ شده اند و در نهایت این اقدام آنها با برخورد دولت ایران و عراق در دفاع از تمامیت ارضی خود مواجه شد. این روایت را اصغر حیدری، کارشناس ارشد ایران شناسی در یک مقاله علمی به نام «در دامن بیگانه» در شماره تابستان و پاییز 1389 (شماره 24 و 25) فصلنامه پانزده خرداد نوشته است که متن خلاصه شده آن را می خوانید.
1. کار، کار شوروی است

با اشغال ایران توسط قوای شوروی و انگلستان طی جنگ جهانی دوم، روس ها در جهت اهداف بلندمدت خود در کردستان ایران که تحت تصرف آنها بود، کوشیدند حرکت های قوم گرایانه را در شهر مهاباد و دیگر شهرهای مهم منطقه ایجاد کنند. اندکی بعد از اشغال کردستان، سی نفر از سرشناسان و رؤسای ایل های کرد به دعوت میرجعفر باقروف، نخست وزیر آذربایجان شوروی به خرج روس ها از شهر باکو دیدن کردند (یکی از آنها قاضی محمد سردفتر حقوقدان مهاباد بود). هدف روس ها از بازدید سران کُرد از کارخانه ها، تماشاخانه ها، مزارع کشاورزی، سینماها و مراکز صنعتی باکو، تحت تاثیر قرار دادن هیات کرد برای همکاری با روس ها و باورانیدن این نکته بود که در صورت اطاعت و حرف شنوی از مقام های عالی رتبه شوروی، می توان منطقه کردستان را نیز به پیشرفت و ترقی رسانید. این دیدار دو هفته طول کشید و اعضای هیات با رضایت خاطر و همراه با سوغاتی هایی که از بازار باکو خریده بودند به کردستان بازگشتند.

 
 قصه قاضی و ملا
2. آغاز فتنه در مهاباد

در شهریور 1321، پانزده نفر از اهالی مهاباد، جمعیت «ژ.ک» که مخفف واژه های کردی «کومله ژیانه وه کوردستان» به معنی «جمعیت تجدید حیات کردستان» است را به وجود آوردند… از سال 1323 کوشش و فعالیت حزب در کردستان افزایش یافت … (بعد از آن) جمعی از اعضای بلندپایه جمعیت «ژ.ک» از قاضی محمد خواستند تا عضویت جمعیت را بپذیرد و او بدون تردید و دودلی آن را پذیرفت و به عنوان راهنمای جمعیت شناخته گردید.

3. قاضی محمد که بود؟

قاضی محمد حضیری… در سال 1279 متولد شد … امور شرعی و قضایی مردم مهاباد به دست قاضی ها اداره می شد. یک قاضی باید در همه امور مردم حتی نوشتن روز تولد بچه ها، ازدواج، فوت و دیگر مشکلات و شادی ها و غم های مردم شریک می بود. قاضی محمد بعد از تحصیل علوم مذهبی، پیش از این که از سوی پدر به عنوان قاضی تعیین شود رئیس اداره اوقاف مهاباد شد… به دنبال تاسیس فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشه وری، روس ها دنبال فردی بودند که حرکت خودمختاری با هدف تجزیه طلبی را در کردستان آغاز کند. در تابستان 1324 شخص مذکور را که قاضی محمد بود، یافتند.

4. حمایت نظامی از مسکو می رسد

در شهریور 1324 ژنرال آتاکیشی اوف (وزیر امنیت جمهوری آذربایجان شوروی و عالی ترین مقام امنیتی و نظامی روس ها در تبریز) از قاضی محمد خواست همراه با جمعی از یاران و سران کردها… به باکو مسافرت کند و با مقامات مسئول درباره آینده کردستان به گفتگو بپردازد… عبدالرحمان شرفکندی (هژار) در خاطرات خود راجع به جلسه مذکور می نویسد: «قاضی و یارانش که از سفر باکو برگشتند گفتند روس از نام «ژ.ک» راضی نیست… باید نام حزب خودمان را به حزب دموکرات کردستان تغییر دهیم و از دولت ایران استقلال بخواهیم… مدت کمی بعد از اعلام تشکیل حزب دموکرات کردستان، سلاح های درخواستی قاضی محمد از باکو به مهاباد رسید… جهت آموزش افراد نظامی و شبه نظامی کرد نیز چند افسر بلندپایه روس به شهر مهاباد فرستاده شدند.»

5. تاسیس جمهوری خودخوانده

گرچه از چند ماه پیش از روز اعلام تاسیس جمهوری کردستان، منطقه توسط حزب دموکرات به ریاست قاضی محمد اداره می شد اما با دریافت سلاح ها و آموزش افراد و اعضای حزب دموکرات به وسیله افسران روسی، قاضی محمد موقعیت را جهت اعلام تاسیس جمهوری کردستان مناسب دید و در دوم بهمن 1324 در گردهمایی بزرگی در شهر مهاباد تشکیل جمهوری خودمختار کردستان را اعلام داشت.

6. بارزانی ها وارد می شوند

کوهستان های شمال شرقی اربیل عراق، طرف چپ رود بزرگ زاب و بلندی های اطراف آن، محل زیست بارزانی ها می باشد. آنان که کرد عراق به شمار می روند، افرادی جنگجو و ساده بودند و زندگی بیشترشان در دهه 1320 از راه شبانی تامین می شد و از بیشتر آداب مدنیت و زندگی شهری به دور بودند. هر اختلافی در بین شان با گفته و نصیحت شیخ حل می شد که به او بسیار احترام می گذاشتند و هیچ کس یارای مخالفت با دستورات شیخ را نداشت. اما همه افراد ایل چنین نبودند و اختلاف و تشتت عقاید از ویژگی های بارز بارزانی ها بود…

مناطق زندگی بارزانی ها بسیار حاصلخیز و مناسب برای گله داری می باشد. در اواخر جنگ جهانی دوم، ایل بارزان – با توجه به این که حکومت مرکزی عراق به طور کامل مستقر و مستحکم نشده بود – درصدد بر آمدند با تکیه بر قدرت سلاح های شان، کردستان عراق را از این کشور جدا کنند و حکومت مستقل تشکیل دهند اما این ایل توسط هواپیماهای هاریکن ارتش انگلیس که در عراق حضور داشتند بمباران و مزارع آنها به آتش کشیده شد.

ایل در برابر حمله هواپیماها و توپخانه ارتش عراق بی دفاع بود و لذا 10 هزار نفر از آنان به فرماندهی نظامی ملا مصطفی منطقه بارزان را ترک کرده به ایران پناه آوردند و به جمهوری کردستان پیوستند. در میان این 10 هزار نفر، سه هزار مرد مسلح وجود داشت که ملا مصطفی به آنها امید فراوانی بسته بود. ملا مصطفی از طرف حکومت قاضی محمد به فرماندهی کل ارتش ملی کردستان برگزیده شد.

7. ملا مصطفی بارزانی که بود؟

ابوالحسن تفرشیان فرمانده توپخانه فرقه دموکرات آذربایجان که به دستور پیشه وری برای تقویت نیروهای نظامی حکومت کردستان (به این منطقه) رفته بود و با ملا مصطفی روابط نزدیک و دوستی داشت، در مورد شخصیت و چگونگی فرماندهی وی اطلاعات جالبی در خاطرات خود ثبت کرده است. وی می نویسد:

«ملا مصطفی در عین حال که تحصیلات کلاسیک ندارد، مرد فهمیده ای است. زبان فارسی، عربی و کردی را خوب می داند و به ترکی هم حرف می زند. فارسی را با خواندن گلستان سعدی یاد گرفته و به همان سبک هم حرف می زند. او با مردمش سر یک سفره می نشست، با آنها غذا می خورد، به جنگ می رفت و با همان ها در سنگر می خوابید. او روشی داشت که افراد بارزانی دوستش داشتند.»

 
 قصه قاضی و ملا
8. اختلاف بین قاضی محمد و ملا مصطفی

با این که ملا مصطفی بارزانی فرمانده کل ارتش حکومت کردستان و یکی از چهار ژنرال آن بود و روابط ویژه و نزدیکی با قاضی محمد داشت اما اخباری مبنی بر عدم اعتماد کامل بین آن دو و رقابت و حاشیه های آن وجود دارد که نشان از عدم وحدت و هماهنگی بین مقام های بلندپایه حکومت کردستان می دهد. این امر تا بدان حد بود که آن دو نفر همدیگر را متهم به ارتباط با انگلیسی ها و جاسوسی برای آنها می دانستند یا می پنداشتند.

دکتر جهانشاهلو معاون پیشه وری که روابط دو حکومت آذربایجان و کردستان را هم تحت نظر داشت، در خاطرات خود می نویسد: «…ملا مصطفی درست یا نادرست، قاضی محمد را عامل سازمان امنیت انگلستان می دانست. پس از چندی شهربانی و ژاندارمری آذربایجان به ما گزارش داد که هر دو هفته یک بار در روز و ساعت معینی در بیابانی میان سلماس و ارومیه، قاضی محمد و همراهان مسلح او در یک جیپ با کنسول انگلیس که از تبریز بدانجا می رود، دیدار دارد…»

9. ابوالحسن تفرشیان نیز راجع به اختلاف های ملا مصطفی با قاضی محمد در خاطراتش چنین نوشته است:

«ملا مصطفی از قاضی محمد دلخوری داشت و می گفت قاضی می ترسد که من جای او را بگیرم. او برای تضعیف ما، ایل بارزان را به قسمت های بسیار کوچک تقسیم کرد و در سرتاسر کردستان از کنار دریاچه رضاییه (ارومیه) تا آن طرف میاندوآب در شاهین دژ اسکان داد به طوری که در هر ده و روستا بیش از پنج، شش خانواده نباشد. بالاخره شوروی ها به داد ما رسیدند و به توصیه آنها حکومت ملی آذربایجان ماهی 60 هزار تومان برای مخارج ایل بارزان می پردازد و لباس و تجهیزات ما را تامین می کند.»

10. به سوی سقوط

… متخصصان وزارت نفت شوروی همراه با متخصصان نفتی جمهوری آذربایجان عملیات اکتشافی نفت را در استان های شمالی ایران که تحت اشغال ارتش سرخ بود از شهریور 1324 آغاز کردند. (و بعد از آن) بلندپایگان حکومتی شوروی و جمهوری آذربایجان مطمئن بودند که در استان های شمالی ایران منابع نفت و گاز وجود دارد. با به نتیجه رسیدن مذاکرات قوام و روس ها (بر مسئله تخلیه آذربایجان)، استالین نفت شمال ایران را در برابر افق چشم خود مشاهده کرد و دریافت که هدف او از ایجاد و حمایت دو حکومت تجزیه طلب آذربایجان و کردستان تحت فشار قرار دادن دولت ایران جهت واگذاری نفت استان های شمالی ایران به شوروی بود محقق می شود، لذا دستور داد که دو حکومت مذکور به تعامل با حکومت مرکزی ایران بپردازند، دست و پای خود را جمع کنند و در برابر ارسال قوای نظامی به آذربایجان و کردستان مقاومتی نشان ندهند.

 
لذا در دهم مرداد 1325 قاضی محمد بر اساس راهنمایی های روس ها به تهران رفت تا در آنجا طی گفتگو با مقامات دولتی ایران راهی بیابد. سفر قاضی بی نتیجه بود و هیچ توافقی صورت نگرفت لذا به مهاباد بازگشت… با توجه به فروپاشی فرقه دموکرات آذربایجان و باز بودن راه هجوم به کردستان و عدم حمایت روس ها، قاضی محمد، سیف قاضی، حاجی بابا شیخ و چند نفر دیگر در 24 آذر با اتومبیل عازم میاندوآب شدند و در آنجا تسلیم فرمانده ستون نظامی ژنرال همایونی شدند. روز 26 آذر 1325 ارتش وارد مهاباد شد و مرگ و پایان جمهوری خودخوانده کردستان اعلام گردید. ژنرال همایونی با گردآوری رهبران بلندپایه جمهوری در ساختمان شهرداری خواستار خلع سلاح عمومی و سپس جویای اسناد و مدارک گردید… همه حاضران در جلسه به دستور ژنرال همایونی دستگیر، محاکمه و زندانی شدند.

11. مذاکره پهلوی با بارزانی

مقام های نظامی ایران از ملا مصطفی خواستند به تهران برود و با مقام های ارشد سیاسی و نظامی ایران راجع به سرنوشت ایل بارزانی مذاکره کند. وی پذیرفت و به تهران رفت و در مدت اقامت 20 روزه در آن شهر با شاه، قوام و رزم آرا رئیس ستاد مشترک ارتش مذاکره نمود. دولت درصدد بود آنها را با مسالمت خلع سلاح کرده و در اطراف همدان یا کرمانشاه اسکان دهد و زمین و سرمایه در اختیارشان بگذارد تا مشغول زراعت شوند.

عاقبت چون درباره سرنوشت ایل بارزان و تسلیم آن توافقی صورت نگرفت، ارتش ایران با پیاده نظام و توپخانه به شهر اشنویه محلی که بارزانی ها قبل از سقوط مهاباد بدانجا پناه برده بودند، حمله کرد. بارزانی ها به اجبار به مرز عراق عقب نشینی کردند. این عقب نشینی نیز با حمله های ارتش و بمباران هوایی توأم بود که به تلفات متقابل و سقوط یک هواپیما منجر گردید.

در مرز عراق نیروهای نظامی عراقی برای مقابله و به تسلیم وادار کردن بارزانی ها آماده بودند. ملا مصطفی و عده ای از سران ایل که حکم اعدام شان در عراق صادر شده بود ناچار گردیدند با 600 تا 700 نفر از افراد مسلح از کوه های سخت بگذرند و خود را به شوروی برسانند. بازگشت آنان به عراق یازده سال بعد ممکن گردید. بقیه ایل بارزان تحت نظارت نیروهای عراق به داخل عراق بازگشتند.

12. سرنوشت قاضی محمد

قاضی محمد و وزیر جنگش (و نیز برادرش) سیف قاضی مدتی زندان بودند… (با برگزاری دادگاه)، حکم اعدام سه نفر قاضی صادر می شود… قاضی محمد، صدر قاضی و سیف قاضی با حکم اعدام دادگاه تجدید نظر در بامداد اول فروردین 1326 در میدان جوارچرا (چهارچراغ) مهاباد به دار آویخته شدند.

13. از عراق تا عظیمیه کرج

ملا مصطفی زمانی که با حمله گسترده حکومت عراق برای به اطاعت در آوردن کردها مواجه شد و تلفات سنگینی داد و از سوی دیگر سودی از روابط پنهان و آشکار با آمریکا، انگلستان و شوروی در حمایت از حرکت استقلال کرد به دست نیاورد، با رژیم پهلوی به توافق رسید که چشم از کردستان ایران بردارد، به تجزیه طلبی در آن کمک نکند و با گروه ها و دولت های بیگانه ای که هدف شان جدایی کردستان از ایران است همکاری ننماید. در مقابل، رژیم ایران با ارسال سلاح های سنگین و مهمات مانع از قتل عام کردها توسط رژیم عراق شد… (اما) با امضای قرارداد 1975، ایران به حمایت از کردهای عراق پایان داد و دست حکومت بعث عراق را در کوبیدن کامل و خونین کردهای عراق باز گذاشت. به ناچار 90 هزار کرد طرفدار ملا مصطفی با پناهنده شدن به ایران، فقط جان خود را نجات دادند. ملا مصطفی و سران کرد در عظیمیه کرج جا داده شدند و برای بقیه مقرر شد شهرک هایی در چند استان ساخته شود و افراد کرد به کار در کارخانه ها بپردازند… تعدادی از بارزانی ها مدتی بعد به عراق بازگشتند. ملا مصطفی چون بیمار بود، برای معالجه به آمریکا رفت و در آنجا درگذشت.

 
قصه قاضی و ملا 
مسعود بارزانی کیست؟

با مرگ ملا مصطفی، پدرش، مبارزه بر سر جانشینی او و به دست گرفتن رهبری قوم آغاز شد. مسعود بارزانی که رهبری فعلی بارزانی ها را بر عهده دارد، پس از مرگ پدرش توانست بخشی از قدرت ملا مصطفی را به دست آورده و فرماندهی نظامی بخش مهمی از طایفه بارزانی را بر عهده گیرد. او متولد 1946 میلادی و زاده شهرستان نهاوند است. خانواده بارزانی پس از کودتای 1958 میلادی عبدالکریم قاسم از تبعید و زندان آزاد شدند و در کنار ملا مصطفی که به عراق بازگشته بود، رهبری مبارزات بارزانی ها را بر عهده گرفتند.

در این زمان مسعود بارزانی نیز همراه پدر و برادرش ادریس بوده و به مبارزه می پرداخت تا جایی که دولت عراق در سال 1979 میلادی قصد جان او را کرد و ترور ناموفق وی در وین رخ داد. مهم ترین تحرکات مسعود بارزانی به دوران پس از انقلاب اسلامی باز می گردد؛ زمانی که او به ایران بازگشت و به نوعی رابط بارزانی ها با جمهوری اسلامی شد. به این ترتیب در آن دوران که در کردستان ایران، گروه های تجزیه طلب به حزب بعث کمک می کردند، بارزانی و حزب او یعنی دموکرات کردستان عراق در کنار ایران ایستادند و حتی در عقب راندن شورشیان کرد ایرانی به داخل خاک عراق نیز با ایران همکاری کردند.

در این میان برخی بر این باورند که بارزانی ها به بهانه مبارزه با تفکرات چپ و کمونیست ها در کردستان ایران، حمایت و تسلیحات نظامی دریافت کردند، اما در عمل برای بیرون راندن کردهای شورشی از کشور، با تندروی های خود به کردکشی و خشونت های شدیدی دست زدند؛ در این میان ادریس بارزانی نقش پررنگی در بروز این خشونت ها داشت.

در مجموع درگیری بارزانی با گروه های کرد ایران، موقعیت آنان را در داخل کردستان عراق تضعیف کرد و موجب اختلاف کینه توزانه و عمیق اتحادیه میهنی کردستان و حزب دموکرات کردستان شد. از دیگر سو اختلاف درون عشیره هم مزید بر علت بود، زیرا هم ادریس و هم مسعود، خود را جانشین پدر می دانستند. با این همه ادریس به طور مرموزانه ای در بهمن 1365 در سیلوانای ارومیه کشته شد؛ هر چند که در رسانه ها علت مرگ او را سکته قلبی اعلام کردند.

مسعود در این سال اداره امور سیاسی و مذاکرات خارجی بارزانی ها را نیز به دست گرفت و توانست عملا رهبری بارزانی ها را تصاحب کند. او توانست با برپا کردن شورش «راپه ین» در سال 1991 میلادی و دقیقا پس از جنگ کویت و عراق و در زمان برقراری ممنوعیت پرواز عراق به بالای خط 36 درجه توسط نیروهای ائتلاف، کنترل کردستان عراق را به دست آورده و دولت اقلیم کردستان عراق را تاسیس کند. این خودمختاری با تصرف عراق در سال 2005 میلادی و سرنگونی رژیم صدام، به طور رسمی و قانونی شد.

13 روایت از خانواده‌ی «بارزانی» و رویای استقلال کردستان‌


شخصیت های معروف جدید را با ardna.ir دنبال کنید

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان | بیوگرافی و عکس

اکتبر 17, 2017 at 10:54 ب.ظCategory:سرگرمی

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

وب سایت آفتاب – علی فرهادی‌ پور: “آرتور میلر” نمایشنامه نویسی از نسل غول های بزرگ تئاتر معاصر جهان و در ردیف کسانی چون تنسی ویلیامز، برشت، بکت، یونسکو، آرابال و چخوف در تحول تئاتر مدرن نقش مهمی داشته و”مرگ دستفروش” او از نخستین تراژدی های مدرن جهان است که سه جایزه اصلی نمایشنامه نویسی یعنی”پولیتزر”، “تونی” و جایزه “حلقه منتقدان نمایشنامه نویسی” نیویورک را از آن خود کرد.

 میلر یک بار برنده مدال طلای”آکادمی هنر و ادبیات آمریکا” و دو بار برنده جایزه”منتقدان نیویورک” شد، از دانشگاه های آکسفورد و هاروارد دکترای افتخاری گرفت و در سال ۱۹۶۵ به ریاست انجمن جهانی پن (انجمن جهانی حمایت از حقوق شعرا، مقاله نویسان و رمان نویسان جهان) انتخاب شد.

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

آرتور میلر در ۱۷ اکتبر سال ۱۹۱۵ در یک خانواده مهاجر یهود در نیویورک متولد شد. پدرش مهاجری از لهستان بود که با هجوم هیتلر از وطنش کوچ کرده بود. پس از چندی پدرش در دوره رکورد اقتصادی ورشکست شد، خانواده به ناچار به بروکلین نقل مکان کرد و آرتور نوجوان مجبور شد از صبح ساعت ۴ و پیش از رفتن به مدرسه به تحویل دادن نان بپردازد تا بتواند به خانواده اش کمک کند. گفته می شود این حوادث الهام بخش میلر در خلق خانه بروکلین در نمایشنامه”مرگ دستفروش” شده است.

در جوانی پس از خواندن داستان”برادران کارامازوف” نوشته داستایوفسکی به نویسندگی علاقه مند شده و برای تحصیل در رشته روزنامه نگاری در سال ۱۹۳۴ وارد دانشگاه میشیگان شد. پس از آنکه در سال ۱۹۳۸ در رشته ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل شد و به نیویورک بازگشت به عضویت یک گروه نمایشی درآمد و برای برنامه های رادیویی، نوشتن را آغاز کرد و در این راه به همکاری با شبکه های CBS و NBC پرداخت.

اولین نمایشنامه میلرکه در برادوی روی صحنه رفت، “مردی که بخت یارش بود” (The Man Who had all the Luck) نام داشت که پس از چهارمین اجرا، از صحنه برداشته شد. سه سال بعد میلر نمایشنامه”تمام پسران من ” را خلق کرد که جایزه انجمن منتقدان ادبیات نمایشی نیویورک و جایزه تونی را از آن او کرد. در سال ۱۹۴۴ میلر مدتی را در اردوگاه های نظامی به سر برد تا ماده اولیه نمایشنامه داستان”جی جو” را جمع آوری و تهیه کند. او در سال ۱۹۴۵ اولین رمان خود را با نام”کانون” (Focus) در ضدیت با فاشیسم نوشت. در سال ۱۹۴۹ او نمایشنامه”مرگ دستفروش” را آفرید که برایش شهرتی جهانی به ارمغان آورد و به یکی از دستاوردهای ارزشمند تئاتر مدرن آمریکا بدل شد.

اوایل دهه ۵۰ مقارن با اجرای نمایش”بوته آزمایش” (جادوگران شهر سلیم) در بروکسل بود. “بوته آزمایش” اعتراض به فضای سرکوب سیاسی در دوران “مک کارتیسم” بود و محاکمه دیوانه وار فردی را روایت می کرد که به جادوگری متهم شده بود. این نمایشنامه استعاره ای از سلطه مک کارتیسم بر جامعه و نوعی دفاع از آزادی عقیده و بیان بود. این نمایشنامه که موفق به دریافت جایزه”آنتونت پری” شده بود به رکورد بالاترین دفعات اجرا در میان آثار میلر دست یافت. در همین اثنا هیات رسیدگی به جریان کمونیست که از سوی مجلس آمریکا مامور به فعالیت شده بود، میلر را به اتهام عقاید کمونیستی مورد بازخواست و بازجویی قرار دادند. او اعتراف کرد که به همراه چهار یا پنج نویسنده دیگر در چنین جلساتی شرکت کرده است اما از افشای نام دیگر نویسندگان امتناع ورزید و به همین دلیل در لیست سیاه قرار گرفت. بعد از این واقعه او به اخذ دکترای افتخاری از دانشگاه میشیگان نائل آمد.

پس از آن میلر نمایشنامه ای کوتاه با عنوان”چشم اندازی از پل” نوشت که اجرای موفقی در سال ۱۹۵۵ به شمار می آمد و داستان عشق، حسادت و خیانت بود.

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

“سقوط در کوه مرگان” عنوان نمایشنامه ای است که میلر در سال ۱۹۹۱ میلادی نگا شته و منتشر کرده است. وی در این نمایشنامه داستان مدیر یک شرکت بیمه را در شهر نیویورک نقل می کند که بسیار ثروتمند، خودخواه و خسیس است و در عین حال از مرگ وحشت دارد.

“ارتباطات آقای پیترز” هم در سال ۱۹۹۸ در صحنه یکی از سالن های تئاتر نیویورک (خارج از برادوی) اجرا شده است. میلر در این نمایشنامه داستان یک کارمند خطوط هوایی را نقل می کند که زمانی زندگی خوشی داشته، اما اکنون احساس می کند عمر زیادی از او سپری شده و هنوز معنای زندگی را نمی داند.

آثار نمایشی آرتور میلر به نوعی ادامه ادبیات نمایشی واقع گرا است که در فاصله بین دو جنگ جهانی در آمریکا آغاز شد. آرتور میلر را همراه تنسی ویلیامز، و ادوارد آلبی سه نمایشنامه نویس بزرگ بعد از جنگ جهانی دوم می دانند. او در آثار خود، بینش اجتماعی اش را با دقت و ظرافتی مثال زدنی با نقاط ضعف و قوت شخصیت قهرمانان داستانش در می آمیخت و تعدادی از آثارش به دست کارگردانانی از جمله جان هیوستون، سیدنی لومت و کارل رایز به روی پرده سینما رفته است.

آرتور میلر را ملقب به عنوان یکی از آثارش”مردی که بخت یارش بود” می خواندند. او سبک رئالیستی منحصر به فردی داشت و در آثارش تصویر دقیقی از جامعه معاصر و ارزش های رو به زوال آن ارائه داد. بیشتر شخصیت های او همانند ویلی لومن، قربانی بی عدالتی و بی رحمی نظام سرمایه داری بودند. آرتور میلر معتقد بود دنیایی از انسان ها در اطراف ما زندگی می کنند که در برابر همه آن ها مسئول هستیم.

در آثار او نیز نوعی احساس مسئولیت نسبت به انسآن ها نهفته است. آثار آرتور میلر با تأکید بر نقش خانواده، اخلاق و مسئولیت پذیری فرد، بازگو کننده فروپاشی روزافزون جامعه مدرن است. او محور بسیاری از آثارش را برپایه این پرسش استوار ساخته بود که آیا در دنیای امروز با وجود خانواده هایی که فروپاشیده اند و مردمی که به ناچار نمی توانند مدت طولانی در یک مکان اقامت داشته باشند، پایه و اساسی برای زندگی انسآن ها باقی خواهد ماند؟

میلر سخن معروفی دارد که نشانگر مسئولیت پذیری گریزناپذیر انسان مدرن نسبت به جهان پیرامونش است:«ما همه در کشتارهای ویتنام، عراق، افغانستان و … مسئولیم. ما سیاستمدارانی را به قدرت می رسانیم، به آن ها مالیات می دهیم و سکوت می کنیم، پس دستمان به خون همه مظلومینی آلوده است که سیاستمداران ما آنان را به نابودی می کشند.»

آرتور میلر را استاد دیالوگ نویسی نامیده اند. نمایشنامه”سقف کلیسای جامع” او را می توان از نظر دیالوگ نویسی، مانیفست مجموعه آثارش دانست. در این نمایشنامه، که آشکارا در کشوری کمونیستی می گذرد، شخصیت ها در خانه هایی هستند که می دانند دستگاه شنود در آن کار گذاشته شده است.

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

به این ترتیب،گفت وگوهایشان را در واقع برای یکدیگر نمی گویند و بیش از آنکه جواب هم را بدهند، هدفشان آن گوش سومی است که به حرف هایشان گوش می دهد. به این ترتیب است که دیالوگ ها ماهیتی چندوجهی می یابند، هر شخصیت در طی حرف هایش چاره ای ندارد جز آنکه در محدوده کوچکی از کلمات حرف های زیادی بزند، و هم پیام خود را به سمع آن گوش سومی برساند که مشغول استراق سمع است، هم به طرف صحبتش پاسخ دهد، و هم درباره فرد سوم یا موضوع دیگری سخن بگوید که محل بحث است.

نمونه دیگر”نوعی داستان عاشقانه” است، نمایشنامه ای که به رابطه پیچیده یک کارآگاه با زنی که از پرونده زیر نظر او اطلاع زیادی دارد می پردازد. آرتور میلر در این متن نیز همان اصل چگالی سطوح در محدوده کوچکی از کلمات را رعایت می کند. گفت وگوی کارآگاه و زن در آن واحد گفت وگویی عاشقانه، یک بازجویی نه چندان متعارف برای پرونده ای جنایی، و اعتراضی جدی به وضعیت نظام قضایی آمریکاست. تام و آنجلا در اکثر لحظات نمایشنامه جواب هم را نمی دهند، بلکه تلویحاً فساد ریشه ای و فراگیر نظام آمریکا را زیر سوال می برند و در عین حال، دست به تعریف مجدد رابطه عاشقانه پیچیده شان می زنند.

چنین گرایشی را تقریبا در تمام آثار آرتور میلر می توان یافت. میلر به جای خالی کردن متن به سبک ابزوردیست ها دست به پر کردن آن می زند، و به واسطه همین پر کردن استادانه متن است که نمایشنامه های میلر برای اجرا امکانات بسیاری در اختیار کارگردان می گذارند.

هر چند این نویسنده شاخص معضلات اجتماعی جامعه امریکا را در نمایشنامه هایش به تصویر می کشد، شهرت جهانی او مرهون جهان شمول بودن آن معضلات است. اندک نیست تعداد کسانی که تصویر پدر خود را در شخصیت ویلی لومان دیده اند و گناه جو کلر شبیه گناه بسیاری از افرادیست که دیگران را قربانی منافع خود می کنند. تفتیش عقاید به بهانه های مختلف نیز قدمتی دیرینه دارد و در پهنه تاریخ و جغرافیا گسترده است. بنابراین میلر در آثارش نه تنها رویای امریکایی (رویای موفقیت) و تفتیش عقاید به سبک مک کارتی را به باد انتقاد می گیرد، بلکه به کاستی های ذاتی ابنای بشر از جمله منفعت طلبی به هر قیمت، نادیده گرفتن دیگران و معضلات جهانی همچون سلب آزادی فردی و پایمال کردن حقوق انسانی می تازد. میلر در به تصویر کشیدن درگیری های اخلاقی انسان معاصر و معضلات جوامع مدرن تا حد زیادی وامدار هنریک ایبسن، سردمدار نمایشنامه نویسی مدرن است. از حیث سبک و نوآوری های نمایشی نیز آرتورمیلر جایگاهی خاص در ادبیات نمایشی سده بیستم دارد چون اولین نمایش نامه نویسی است که درگیری های ذهنی و خاطرات شخصیت نمایشی را در مرگ دستفروش به عرصه اجرا درآورده و حال و گذشته را در هم آمیخته است.

میلر علاوه بر نمایشنامه نویسی، در فیلمنامه نویسی و مقاله نویسی هم دستی داشته که در جای خود قابل بررسی هستند. به نظر او احساس مخاطبان بر دانش منتقدان برتری دارد و گفته است: « مخاطبان گرچه از دانش آکادمیک هنر تئاتر برخوردار نیستند ولی به پشتوانه قلب و احساساتشان بیش از آنچه منتقدان به این هنر بها می دهند، انرژی و وقت صرف می کنند. تماشاگر نمایش با احساسش به اثر نزدیک می شود و این بسیار با ارزش است و قضاوتش را قابل تأمل و درنگ می کند. »

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

میلر در سال ۱۹۵۶ با مریلین مونرو ازدواج کرد اما این ازدواج پنج سال بیشتر دوام نیاورد. پس از خودکشی مونرو، میلر تا ۹ سال از صحنه به دور بود تا اینکه با نمایشنامه”پس از سقوط” به عالم هنر بازگشت که به نوعی روایت زندگی شخصی اوست. او در دهه ۹۰ هم دو نمایشنامه دیگر نوشت که یکی از آن ها آخرین آمریکایی نام داشت.

از آثار این نویسنده موفق می توان به سال های طلایی (۱۹۴۰ که نخستین بار در سال ۱۹۹۰ روی صحنه رفت)، “مردی که همه خوش شانسی ها را داشت” (۱۹۴۴)، “همه پسران من” (۱۹۴۷)، “خاطره دو دوشنبه” (۱۹۵۵)، “وصله های ناجور” (۱۹۶۱)، “پس از پاییز” (۱۹۶۴)، “دشمن مردم” (۱۹۶۶)، “قیمت” (۱۹۶۸)، “ساعت آمریکایی” و “بازی برای زمان” (۱۹۸۰)، “بوته آزمایش” (جادوگران شهر سلیم)، “خاطره” [ حافظه ] (۱۹۸۶)، “آخرین یانکی و شیشه شکسته” (۱۹۹۳)، “پایان تصویر” (۲۰۰۴ ) و”همه می برند” اشاره کرد.

نگاهی به نمایشنامه”مرگ دست فروش”

“مرگ دست فروش” نمایشنامه ای واقعی درباره دستفروشی واقعی بود که ۱۰ سال ذهن میلر را به خود مشغول ساخته بود. مری مک کاریت یکی منتقدان برجسته امریکا مرگ دستفروش را نمایشنامه ای ضعیف نامید اما این نمایشنامه بعدها نه تنها در آمریکا بلکه در سراسر جهان به اسطوره بدل شد و سه جایزه اصلی نمایشنامه نویسی پولیتزر، جایزه تونی و جایزه حلقه منتقدان نمایشنامه نویسی نیویورک را از آن خود کرد. میلر”مرگ دستفروش” را تنها در دو روز نوشته و سال ها بعد درباره این نمایش گفت:«اصلاً پیش بینی نمی کردم که”مرگ دستفروش” به چنین شهرتی دست یابد.»

“مرگ دستفروش” فاجعه زندگی مردی است که به گفته نویسنده: «بر نیروهای زندگی نظارت و اختیاری ندارد» و تأملی بر زندگی انسآن هایی است که تنها وقتی مطرح هستند که سود می رسانند و سپس در خلاء رها می شوند. خانه ویلی لومان خانه ای کوچک است که باغچه ای داشته و امید و دلخوشی ویلی در کاشتن سبزیجات در باغچه اش و تنفس در هوایی آزاد و خیره شدن به ماه و ستارگان در شب است اما اکنون اطراف خانه او را ساختمان های بلندی فرا گرفته و او دیگر نمی تواند در باغچه اش چیزی بکارد زیرا ساختمان های بلند اطراف نمی گذارند که آفتاب به باغچه بتابد و دیگر حتی ماه و ستارگان را نیز به آسانی نمی توان دید.

خانه او در حصار دیوارهای بلند آسمان خراش ها به زندانی می ماند که زندگی در آن جریان ندارد. ولی او به رغم از دست دادن تکیه گاه مادی زندگیش می کوشد ثابت کند که وجود دارد و زندگی می کند. او به خاطراتش متوسل می شود و سعی می کند با مرور گذشته به چراهای زندگی اش پی ببرد. ولی بیشتر به رویا فرو می رود و بیهوده به دیگران دل می بندد. تضاد میان واقعیت و آرزوهای او بسیار است و این تضادها به روشنی در صحنه های مختلف نمایشنامه نشان داده می شود.

ویلی لومان نمی تواند این دنیای مدرن را درک کند.او نمی داند که در دنیای جدید دیگر جایی برای کاشتن سبزیجات نیست و او و شغلی که دارد در دنیای جدید دیگر جایی ندارند. در دنیای جدید کسی به او اهمیتی نمیدهد و او شخصی متعلق به دنیای سنتی گذشته است که باید کنار گذاشته شود. او در دنیای خودش زندگی میکند و نمیتواند با دنیای جدید و به اصطلاح مدرن جامعه ارتباط برقرار کند. او مدام به گذشته پناه می برد و چرایی ناکامی زندگی خود و دو پسرش را در گذشته می جوید.

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

ویلی لومان فروشنده شکست خورده نمایشنامه در تضاد و تناقض بسیار به سر می برد و میان آرزوهای او و واقعیت فاصله بسیار است .او می پنداردکه پسرانش افراد موفقی هستند در حالی که چنین نیست. ویلی نمی تواند در رویای آمریکایی خود خوشبختی را لمس کند و این رویای آمریکایی پر و بال بچه های ویلی را نیز سوزانده است. بیف پسر بزرگ او شغلی ندارد و در مقابل ناکامی هایش دست به دزدی میزندگرچه احتیاجی به اشیایی که می دزدد ندارد و این کار تنها واکنشی است به سر خوردگی هایش.”بیف” به دنبال پولدار شدن سر از تگزاس درمی آورد و در آن یک دست لباس می دزد و سه ماه به زندان می رود. هپی پسر کوچکتر ویلی وضع بهتری از بیف دارد اما او هم آدمی بلند پرواز است و از زندگیش راضی نیست.

در این نمایشنامه لیندا زن ویلی لومان تنها عضو خانواده است که از واقعیت فاصله نگرفته و به رویا پناه نمی برد. او همیشه به شوهر و فرزندانش امید می بخشد و زندگیش را با نگرانی دایم برای شوهرش سپری می کند. زندگی زناشویی آن ها چندان تعریفی ندارد ولی لیندا چندان شکایتی ندارد.

ویلی لومان که یک فروشنده دوره گرد است در یکی از سفرهایش با زنی آشنا می شود و به لیندا خیانت می کند.

“مرگ فروشنده” اثری کاملاً ضد سرمایه داری است. زمانی این اثر در آمریکا نوشته و اجرا شد که برای دولت آمریکا ننگ بود که شهر و ندانش تابع نظام های سوسیالیستی و کمونیستی شوند. به همین دلیل میلر چاره ای جز خروج از آمریکا و اقامت اجباری در پاریس نداشت و از سوی دیگر این متن، دولت آمریکا را به سمت همگانی شدن”بیمه و تأمین اجتماعی” سوق داد.

می توان گفت درونمایه اصلی این تراژدی مدرن، بحران هویت در جامعه صنعتی است. نویسنده مدرن با بهره گیری از نظریات روانکاوی اجتماعی می کوشد تا تأثیرات مخرب جامعه صنعتی را بر روان آدمی به تصویر بکشد و با برداشتن حجاب توهمات و ایدئولوژی ها تصویر واقعی جامعه صنعتی را به انسان نشان دهد و او را با ارزش های راستین انسانی پیوند دهد. فروم عقیده دارد در جامعه سرمایه داری که مبنای هویت انسان، سود داشتن است کسانی که فاقد دارایی به معنی حقیقی سرمایه اند از بحران هویت رنج می برند. از آنجا که انسان بدون داشتن هویت نمی تواند از سلامت روحی برخوردار باشد، خود را تسلیم قدرتی برتر می کند تا با پیوند به آن احساس هویت کند.

 احساس ازخودبیگانگی، بطور ناخودآگاه، به بیماری های روحی منجر می شود اما از آنجا که فرد، الگوهای جامعه اش را به عنوان حقیقت و اصل خدشه ناپذیر پذیرفته است هرگز به اعتبار آن ها شک نمی کند. در این میان کسانی هستند که به ارزش های غلط جامعه آگاهند، اما آگاهی شان را سرکوب می کنند. فروم انگیزه سرکوب را ترس از انزوا و طرد شدن می داند. در میان آثار نمایشی بزرگ قرن بیستم، “مرگ فروشنده” اثر آرتور میلر را می توان نمونه برجسته روانکاوی ـ اجتماعی برشمرد.

آرتور میلر در این اثر به خوبی توانسته است رنج های انسانی که بوسیله دنیای مدرن زخم های بسیاری خورده است را نشان دهد. اما ویلی لومان به راحتی از مبارزه دست نمی کشد او تصمیم به خودکشی می گیرد تا پس از مرگش افراد خانواده او با پول بیمه او زندگی راحتی داشته باشند. پس از خودکشی او لیندا که بالای سر او ایستاده، گریه کنان می گوید: «چرا اینکارو کردی ویلی؟چرا؟ ما دیگه آزاد شده بودیم تمام قسط های خونه رو پرداخت کرده بودیم دیگه آزاد بودیم » و به این ترتیب حرفی که میلر قصد دارد به مخاطب بگوید در این جملات آشکار می شود: در جامعه مصرفی، انسان ها آزاد نیستند آن ها اسیر مصرف گرایی شده اند. میلر جامعه ای را به تصویر می کشد که در آن روح مردمانش در میان کار و زندگی مصرفی کشته می شود آن ها حتی دیگر باغچه ای ندارند تابا کاشتن چند دانه سبزی در آن آرامشی یابند و به گونه ای میلر اشاره به نابودی طبیعت در قبال جامعه مدرن نیز دارد.

نکته دیگری که قابل ذکر است این است که به نظر می رسد خودکشی لومان به گونه ای مبارزه در برابر جامعه مدرنی است که نمی تواند آن را بپذیرد او قبل از خودکشی در باغچه شروع به کاشتن سبزیجات می کند؛ ما در او نشانی از ناامیدی نمی بینیم تنها پریشانی است که لحظه به لحظه شدت می گیرد، تضاد میان آنچه او می خواهد و آنچه در گذشته بوده و زندگی او در گذشته با آنچه امروز هست بسیار زیاد است. خودکشی او از نوع خودکشی ناامیدانه نیست که دورکیم می گوید اتفاقا او خودکشی می کند؛ زیرا تعلق خاطر بسیاری به فرزندانش و همسرش دارد و می خواهد به وسیله خودکشی زندگی بهتری برای آنان فراهم کند.

ویلی لومان گرچه اشتباهاتی در زندگی گذشته اش مرتکب شده اما به سرنوشت خانواده خود علاقمند است. او با رجوع به گذشته می خواهد راهی بیابد تا روزهای خوش گذشته زنده شوند و او و خانواده اش دوباره همان جمع شاد و موفق را داشته باشند و در رویایش می اندیشد کاش مانند برادرش به آلاسکا رفته بود. او مدام به دنبال فرار از واقعیت و شاید فرار از زندگی مدرنی است که نمی تواند آن را درک کند.در دیالوگهای نمایشنامه این تضادها به خوبی به تصویر کشیده شده اند و نمایشنامه دارای دیالوگ های قدرتمندی است. این نمایشنامه برای اولین بار در سالن های تئاتر برادوی به اجرا در آمده و در زمره ۵۰ نمایش برجسته شناخته شد.

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

نگاهی به نمایشنامه”چشم اندازی از پل”

مساله برخورد و تقابل بین دو نسل همیشه مسئله مهم و قابل توجهی بوده، مخصوصاً اگر این تقابل در محیطی اتفاق بیافتد که خود آبستن حوادث و اتفاقات گوناگون است. آرتور میلر با انتخاب یک منطقه مهاجر نشین برای پس زمینه قصه اش، این تقابل بین اندیشه های نسل جدید و قدیم را به خوبی به تصویر می کشد. زنی، خواهرزاده اش را، که پدر و مادرش را از دست داده، نزد خود آورده است. زن با مردی به نام ادی ازدواج کرده و رابطه ادی با خواهرزاده زن(که کتی نام دارد) آن چنان صمیمی است که کتی او را پدر می نامد. کتی حس می کند که هیچ کس تا به حال به او تا این اندازه محبت نکرده است. البته ما این رابطه مثلثی را به تدریج و در طول نمایش می فهمیم و در شروع حس می کنیم که دختر، فقط مادر ندارد.

این سه نفر مهاجرانی هستند که ایتالیا را برای زندگی بهتر و شغل که زندگیشان را تامین کند، ترک کرده اند و حالا، هر چند در حومه نیویورک زندگی چندان مناسبی ندارند، اما آن را به زندگی در ایتالیا ترجیح می دهند. زندگی آن ها به گونه ای یکنواخت و البته خالی از بحران ادامه دارد تا این که، اولین گره داستان، به وجود می آید: کتی که سال آخر مدرسه اش را می گذراند، تصمیم می گیرد که شغلی دست و پا کند. ادی با سر کار رفتن کتی مخالفت می کند، اما به هر حال می پذیرد. چندی بعد برادرزاده های زن که از ایتالیا آمده اند، در خانه آن ها اقامت می گزینند. در ابتدا مشکلی وجود ندارد.

بحران از آنجا شروع می شود که کتی به یکی از دو مرد مهمان، رودلفو، علاقمند می شود. آن ها می خواهند با هم ازدواج کنند، اما ادی مخالف این ازدواج است. او رفتار رودلفو را چندان نمی پسندد. به موهای بلند و طلایی پسر انتقاد می کند و خیلی خوشش نمی آید که پسر در روی عرشه کشتی زیر آواز بزند و با همه شوخی کند. حتی از این که رودلفو می تواند آشپزی و خیاطی کند، چندان خوشش نمی آید. به نظرش این کار مخصوص خانم هاست. در صورتی که نسل جدید، با افکار جدید با این قضایا به گونه ای عادی برخورد می کند.

چند روز مانده به ازدواج کتی، پدرخوانده اش ماموران اداره مهاجرت را از بودن رودلفو و مارکو آگاه می کند. آن ها به خانه آن ها می آیند و دستگیرشان می کنند. کتی برای ازدواج نیازی به اجازه کسی ندارد، چرا که به سن قانونی رسیده است و رودلفو می تواند با ازدواجی که با کتی می کند، به عنوان مقیم پذیرفته شود. مارکو باید تعهد کند که کسی را به قتل نرساند اما او از دست ادی ناراحت است. وقتی آن ها با هم برخورد می کنند، ادی خودش چاقو را به سمت شکمش می برد و…

به این ترتیب تقابل دو نسل در یک محیط نه چندان آرام و متعارف به مرگ نسل قدیم می انجامد. پدر که در این نمایش نمادی از سنت است به دست تفکرات مدرن تر نابود می شود. منتها نکته قابل توجه آن است که چیزی که او را از میان برمی دارد، مهره ای از میان معتقدان تفکرات مدرن نیست که، خود مرد سنتی، خود را از پای در می آورد و این حادثه زمانی اتفاق می افتد که او با مرد دیگری درگیر می شود که آن مرد هم به سنت نزدیک تر است تا به نسل جدید.

در نتیجه برخورد بین دو نسل تبدیل به یک برخورد و بحران بزرگتر می شود که ما آن را به جدال بین سنت و مدرنیته می شناسیم. آرتور میلر با انتخاب یک محیط مناسب این تجددطلبی را به نحو بسیار مناسبی ارایه می کند. او جامعه مهاجران و آدم های حاشیه نشین را برای کارش انتخاب می کند، چرا که آن ها صراحت بیشتری دارند و زندگیشان فارغ از لایه های خاکستری ، می تواند نمونه بهتری از برخورد باشد. او سراغ حاشیه نشینان می رود، چرا که آن ها کمتر درگیر ظواهر و ریاکاری در بین قشر بورژازی هستند. آن ها نقش کسی دیگر را بازی نمی کنند و هرگز نقابی بر صورت ندارند. بنابراین می توانند نقش های دراماتیک تر و نمایشی تری را ایفا کنند.

آرتور میلر در این نمایشنامه نیز درست مانند سایر کارهایش، نقدی از جامعه آمریکا ارایه می کند. او این بار نیز به جای انتخاب یک فضای عمومی از این جامعه، سراغ یک جزء از آن می رود. جامعه مهاجران بخش عمده ای از امریکا را تشکیل می دهند. به این ترتیب وقتی آرتور میلر این جامعه را مورد بررسی می دهد، در واقع کل جامعه را مورد بحث قرار می دهد.

 همین موضوع را در فیلم ها و نمایشنامه های دیگری نیز دیده ایم: هیچ کس به دیگری رحم نمی کند و هر کس برای رسیدن به منافعش حاضر است که دیگری را به خطر بیاندازد. هر کس به خودش فکر می کند و گاهی اوقات، آدم ها تبدیل به ماشین می شوند. در”بانی وکلاید” دو نفر که معیارهای اجتماعی را برنمی تابند، کشته می شوند اما در”چشم اندازی از پل” جامعه عوض شده است. هرچند که دیگر نمی توان زندگی مارکو، رودلفو و کتی را عادی دانست، اما آن ها زنده می مانند تا به عنوان نسلی دیگر به زندگی نگاهی دیگر داشته باشند و همه چیز به نفع تفکرات جدید کنار می رود.

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

میلر و تراژدی مدرن

( مطلب زیر با الهام از مقاله هایی نوشته شده که خود آرتور میلر درباره تراژدی نوشته است)

امروزه گرایشی در ادبیات جهان وجود دارد و همواره این مفهوم را القا می کند که انسان، علی رغم رنج بسیاری که می برد، قادر نیست به چیزی دست یابد که بتواند او را به وضعیت شادمانه تری رهنمون شود. کندوکاو روح در هنر، به راه رفتارگرایی منحرف شده است، بدین شیوه، هنرمند صرفاً به کالبد شکافی فاجعه اکتفا می کند، و انسان ماهیتاً حیوان گنگی فرض می شود که از میان هزار توی از پیش ساخته شده ای به سوی خواب محتوم خویش ره می سپارد؛ ولی همان طور که آریستوفان گفته است، شاعر از تاریخ نویس بزرگتر است، زیرا شاعر چیزها را نه تنها آن گونه که بودند نشان می دهد، بلکه ما را به آنچه که می توانند باشند نیز دلالت می کند.

این که امروزه ما چنین به ندرت تراژدی می آفرینیم، دلیلی دو سویه دارد : یکی اینکه بسیاری از نویسندگان ما تلاش برای یافتن شیوه ی صحیح زیستن را رها کرده اند؛ دوم اینکه بین ما هیچ باور پذیرفته شده ی مشترکی در مورد یک شیوه زندگی واحد ـ که هم سود مادی و هم رضامندی خاطر را فراهم آورد ـ وجود ندارد . باید بپذیریم هنگامی که به وقایع نگاری فاجعه اکتفا کنیم، ادبیات را رها کرده ایم و این جا است که مفهوم تراژدی مدرن رخ می نماید و آثار میلر، نمونه های تراژدی مدرن اند.

اغلب چنین پنداشته اند که شیوه ی تراژیک مربوط به عهد باستان است و شکوه تراژیک تنها اشخاص والامقام، شاهان، و شاهواران را سزا است. ولی در تراژدی مدرن، انسان معمولی همان قدر موضوع مناسب تراژدی در والاترین مفهومش است که شاهان گذشته بودند. ظاهراً این باور می بایست در پرتو روانپزشکی نوین روشن شده باشد؛ زیرا روانپزشکی نوین فرمول بندی کلاسیکی را ـ مثلا از نوع عقده ی ادیپوس و اورستس ـ اساس تحلیل هایش قرار می دهد که در آغاز برمبنای رفتار درباری ها تنظیم شده بود، اما بعد مصداقی شد برای هرکسی که در موقعیت های عاطفی مشابهی قرار داشت.

شخصیت تراژیک، گاه کسی است که از یک موضع به حق رانده شده و گاه کسی است که برای اولین بار در پی به چنگ آوردن آن است ولی به هر حال، کنش بنیادی، آن زخم کاری است که منشاء حوادث اجتناب ناپذیر است و به گونه ای مارپیچ اوج می گیرد و نیروی حاکم بر آن نیز خشم ناشی از شکستن شأن است. پس، تراژدی پی آمد اجبار کلی بشر به یافتن جایگاه بحق خویش است.

در صورتی که تلاش از جانب خود قهرمان آغاز شده باشد، قصه همواره آن چه را که نقص تراژیک قهرمان نامیده می شود فاش می کند؛ اما این نقص مختص شخصیت های بزرگ و رفیع نیست، و لزوما هم ضعف نیست. نقص یا نقطه ضعف شخصیت در واقع چیزی نیست ـ و نباید هم باشد ـ جز عدم تمایل ذاتی وی به منفعل ماندن در برابر چیزی که آن را برای شأن خود، و تصویری که از موضع بحق خود دارد، تهدیدی تلقی می کند. تنها منفعل ها، تنها کسانی که تقدیر خویش را بی واکنش فعالی می پذیرند، بی نقص هستند و اغلب ما این گونه ایم.

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان

شرایط به حق تراژیک شرایطی است که شخصیت انسانی می تواند در آن شکوفا شود و به ماهیت خویش پی ببرد و شرایط ناحق تراژیک شرایطی است که بازدارنده انسان است و او را از راهی که در آن عشق و غریزه اش سرریز می شود منحرف می کند. برای مثال یعقوب در داستان یوسف می توانست رو در روی خدا بایستد و حق خود را طلب کند، و یا سر تسلیم فرود آور د. ولی تراژدی روشنگری می کند ـ و باید بکند ـ و در این روشنگری انگشت شهادت خویش را به سوی دشمن آزادی بشر نشانه می رود. کیفیت تعالی بخش تراژدی ناشی از یورشی است که برای به دست آوردن آزادی صورت می گیرد، و خصلت وحشت انگیز تراژدی ناشی از به سوال کشیدن انقلابی محیط تثبیت شده است و به هیچ وجه انسان معمولی را ممنوعیتی برای ره بردن به اندیشه و اعمال خاصی نیست.

در پرتو این نظر، شاید بتوان فقدان تراژدی عصر خویش را تا حدودی ناشی از این دانست که ادبیات نوین رو سوی دیدگاه روانکاوانه ناب یا جامعه شناختی ناب از زندگی کرده است. اگر همه ی بیچارگی های ما، تمام شکستگی های شأن ما، زاده و پرورده نفس ما باشد، در آن صورت هر اقدامی آشکارا محال است، چه رسد به اقدام قهرمانانه.

در نهایت باید گفت در جبهه گیری در برابر جهان و پشت کردن به آن و دقیقا در جریان چنین عملی است که شخصیت عظمت پیدا می کند، یعنی همان رفعتی را می یابد که در ذهن ما، به غلط، فقط به بزرگزاده گان و درباری ها اختصاص یافته است ولی وقتی که دیگر شاهی وجود ندارد، پس بهتر است شکوه تراژیک را در قلب و روح انسان متوسط دنبال کنیم. معمولی ترین انسان ها نیز می توانند به این رفعت دست یابند منتهی هر کس به همان نسبت که حاضر باشد همه چیز خود را در اعتراض و جنگ برای تحکیم جایگاه به حق خود در جهان فدا کند از آن برخوردار می شود.

تراژدی مدرن از برخی امیدهای کوچک و دست یافتنی بشر جدا نیست و بارقه این امکان درخشان است که اندوه تراژیک را ارتقا می بخشد. تراژدی مدرن، در یک کلام، تصویر کاملا متوازنی است از بشری که برای رسیدن به شادی در نبرد است. علت این که برای تراژدی های مدرن حرمت خاصی را قائلیم آن است که ما را به واقعی ترین شکل ممکن تصویر می کنند و به همین دلیل است که تراژدی مدرن را نباید، با اشتباه کردن با دیگر انواع نمایش، کوچک و ناچیز کرد. زیرا کامل ترین وسیله ای است که به کمک آن می توانیم نشان دهیم که هستیم، چه هستیم، و چه باید باشیم ـ یا بکوشیم که چه بشویم.

آرتور میلر در ۱۹۶۱ گفته بود: «من تصور می کنم یک روزنامه خوب آن است که انگار یک ملتی با خودش صحبت می کند.» یک دهه پس از آنکه آرتور میلر چنین عبارتی را بر زبان آورد، دو گزارشگر از واشنگتن پست با انتشار سلسله مقاله هایی باعث سرنگونی رییس جمهور امریکا ریچارد نیکسون شدند.

هنگام خواندن آثار آرتور میلر نیز می توان گفت ملتی در حال سخن گفتن با خودش است. آثار او را باتوجه به تنوع آثارش نمی توان در قالب محدود و معینی تعیین کرد . او نمایشنامه نویسی اجتماعی بود و در شش دهه فعالیت هنری خود در عرصه نمایش شخصیت هایی را خلق کرده است که در طول زندگی خود به نوعی با نبرد میان قدرت ها، مسئولیت های شخصی و اجتماعی و همچنین واکنش نسبت به حوادث زندگی در کشمکش بوده اند. او تصور می کرد تئاتر می تواند زندگی انسان ها و در نتیجه دنیا را تغییر دهد، داشتن خط مشی سیاسی را از حقوق معنوی انسان ها می دانست، هرگونه مخالفت و موضع گیری در برابر آن را بداندیشی و بدخواهی تلقی می کرد و امضایش در پای بسیاری از بیانیه های تند سیاسی و اجتماعی دیده می شد.

او در آثار خود از افسانه های یونان به ویژه آثار سوفوکل الهام می گرفت و معتقد بود شخصیت های نمایشنامه های مختلف از”مده آ” و”هملت” تا”مکبث” همه در تلاش بوده اند تا به حقوق انسانی خود در جامعه دست یابند.

میلر با بسیاری از اهل قلم پیر و جوان ایرانی دیدار داشت و از نزدیک هم با اوضاع و احوال و نویسندگان و شاعران معروف ایران مانند محمد علی سپانلو، شهریار مندنی پور و محمود دولت آبادی آشنایی داشت و در برخی موارد هم گزارش هایی درباره مسائل و مشکلات نویسندگان کشورهای دیگر به وی ارجاع می شد تا به عنوان پیر کانون نویسندگان آمریکا بتواند از هم سلک های خود دفاع کند.

میلر در سال ۲۰۰۲ مفتخر به دریافت نشان افتخار ادبی اسپانیا شد و در دهم فوریه ۲۰۰۵ در خانه اش در راکسبری به هادس (دنیای مردگان ) شتافت؛ اما به قول خودش: « وقتی نوشتی، دیگر نمی میری.»

آرتور میلر؛ خالق نخستین تراژدی مدرن جهان


شخصیت های معروف جدید را با ardna.ir دنبال کنید

آمیتاب باچان، پدرخوانده‌ی بالیوود ۷۵ ساله شد | بیوگرافی و عکس

اکتبر 17, 2017 at 6:12 ق.ظCategory:سرگرمی

آمیتاب باچان، پدرخوانده‌ی بالیوود ۷۵ ساله شد

دنیای تصویر آنلاین: در صنعتی که به‌ندرت برای بازیگران کهنه‌کار و مسن نقشی نوشته می‌شود، آمیتاب باچان همانند یک جوان تازه کار با شور و اشتیاق با چهره‌های جدیدش، شخصیت‌ها و موضوعات تجربه‏ گرایی می‌کند. سن برای آمیتاب باچان یک عدد است.  او که مطرح‌ترین بازیگر سینمای هند است روز چهارشنبه یازدهم اکتبر هفتاد و پنج ساله شد.
 
 پدرخوانده بالیوود ۷۵ ساله شد
امش شوکلا کارگردان فیلم « ۱۰۲ساله‌ایی که نمرده» می‎گوید: «وقتی آمیتاب باچان وارد صحنه می‌شود  همیشه در قالب شخصیت فرو رفته. هرگز احساس نمی‌کنم  دارم آقای باچان را کارگردانی می‌کنم. احساس می‌کنم دارم شخصیت را کارگردانی می‌کنم. وقتی باچان از ماشین ون خود پیاده می‌شود، باخود حال و هوای را می‌آورد که لازمه سکانس‌هاست و فضای صحنه را تغییر می دهد. همکاری با او مفرح است.»

امش شوکلا کارگردانی است که به تازگی « ۱۰۲ساله‌ایی که نمرده» را با نقش‌آفرینی آمیتاب باچان در کسوت پیرمردی ۱۰۲ ساله و ریشی کاپور در نقش پسر ۷۵ ساله او ساخته است. نقش چالش برانگیز دیگر آمیتاب باچان در «قاتلان هندوستان» است که در این فیلم برای نخستین بار با عامرخان هم‌بازی شده است. در این فیلم او چهره‌پردازی خاصی دارد. عامر خان سال‌هاست که باچان را تحسین می‌کند.

عامر خان درباره تماشای فیلم‌های آمیتاب باچان در دوران جوانی در سالن سینما چنین می‌گوید: «ویژگی،حرکات و تفاوت‌های ظریف بازیگری او تجربه‌ی کامل در سینما بود.» آمیتاب باچان برای تولد ۷۵ سالگی خود همراه خانواده به جزیره مالدیو سفرکرده است. یکبار درباره خانواده خود چنین گفته بود:«جمع خانواده‌گی آرامش‌بخش و کوچک از سر من هم زیاد است.»

تاریخ نویس سینمای هند اس ام ام اوساجا که به زودی کتاب خانواده باچان از او منتشر می‌شود، خانواده باچان را «خانواده اول بالیوود» توصیف می‌کند و موفقیت خارق‌العاده باچان را «مصادق پرشکوهی از استعداد و شانس» می‌داند.

«اگر شما بسیار با استعداد و کم شانس باشید، نصرالدین شاه می‌شوید. اگر کم استعداد و بسیار بخت یارتان باشد، جیتندرا خواهید شد. در مورد آقای باچان،  آمیزه‌ی درستی از شانس و استعداد بود. باچان در چهره و میان موجی از بازیگران ژانر رمانس کاملا غیرمتعارف بود. او همچون هوایی تازه به سینمای هند دمید. سکنات و استایل او مخصوص خودش است.»

باچان بازیگری را با «هفت هندوستانی» و نقش یکی از هفت قهرمان فیلم آغاز نمود. فیلم بعدی او «آنند» در کنار راجش کانا  بود و سپس در چند فیلم نقش‌آفرینی کرد. اما سال ۱۹۷۳ با «زنجیر» توانست خودش را پیدا کند.

اوساجا با اشاره به فیلم‌های باچان مانند «یک نظر»، «شعله»، «دیوار»، «نسیب»، «نمک حلال»، «عشق زندگی است» و «شاهنشاه» می‌گوید: « از آن پس باچان دیگر متوقف نشد.» در سال ۱۹۷۸ باچان با فیلم‌هایی مانند «دان»، «مقدر که سکندر»، «بی‌شرم» و… در اوج بود. جراحات مرگباری که سر صحنه «کولی» دید و او را تا پای مرگ کشاند سبب شد مدتی از سینما کناره‌گیری کند و به نمایندگی شهر زادگاهش الله‌آباد وارد عرصه سیاست شود. سال ۱۹۸۴ وارد کنگره‌ی هند شد اما در سیاست نماند.

 
 پدرخوانده بالیوود ۷۵ ساله شد
سپس در پرونده‌ای متهم شد که توانست  ۲۵ سال  بعد از مظان اتهام تبرئه شود و از آن پس هر از چندگاهی با پیوستن به کمپین‌های معضلات اجتماعی  برای دولت فعالیت می‌کند. تا سال ۱۹۸۸ و نمایش «شاهنشاه» آمیتاب باچان همواره در اوج بود.

اوساجا می‌گوید: «پس از نمایش “شاهنشاه” افول آمیتاب باچان آغاز شد. از دورانی که کارگردان‌ها نقش‌های اغراق شده‌ای در فیلم‌هایی مانند “طوفان” یا “جادوگر” به او پیشنهاد کردند. باچان کلی فیلم شکست خورده را تحمل کرد و مشکلات دیگری نیز گریبان او را گرفت با شروع هزاره جدید او با مسابقه “چه کسی می‌خواهد میلیونر باشد” وارد عرصه اجرا در تلویزیون شد. در حقیقت آقای باچان در بدترین دوران بازیگریش عنوان بازیگر هزاره را بدست آورد.»

 «اما پس از برنامه تلویزیونی چه کسی می‌خواهد میلیونر باشد؟ او دوباره  شهرت پیشین خود را توانست پیدا کند.  در سینما شروع کرد به ایفای نقش‌هایی که با سن و سالش همخوانی داشت و با هر پروژه جدید خود را روی پرده سینما از نو آفرید. چه “سرکار” بود یا “باغبان”، “بانتی و بابلی”، “تاریکی”،  “پا” و…. شهرت آمیتاب باچان همواره یک فاکتور کور در کشور هند است.»

برای فردی که  برای نقش‌آفرینی در صنعت سینمای هند بسیار بلندقامت و تکیده خوانده می‌شد و صنعت سرگرمی‌سازی را زیر ید قدرت خود داشته، برای بسیاری از مردم تجسم رویاهایی است که جامه‌ی عمل پوشانده می‌شوند. زمانی که آمیتاب باچان در سال‌های ۱۹۹۰ کمپانی آمیتاب باچان را تاسیس کرد ورشکسته شد اما درآمد بازیگری او را نجات داد.

 
 پدرخوانده بالیوود ۷۵ ساله شد
باچان لقب‌هایی مانند مرد جوان خشمگین یا شاهنشاه را در سینمای هند دارد و دروازه های خانه او در شهر مومبای هر یکشنبه شاهد جمعیتی از طرفداران است تا باچان با  حضور خود میان آنها دل‌شان را شاد کند. امش شوکلا می‌گوید باچان هر روز ۱۵ تا ۱۷ ساعت کار می‌کند.

آمیتاب باچان، پدرخوانده‌ی بالیوود ۷۵ ساله شد


شخصیت های معروف جدید را با ardna.ir دنبال کنید